طنز ( حمل و ثور1383)
نجیب الله دهزاد
لغت نامه!
بـش: بته، نبات کوتاه قد و آبی رنگ، زبان دراز و طمطراق – ولی اين لغت در امريکا عموما" به کسی گفته می شود که شبها به اميد خواب نديدن اسامه به بستر ميرود. و نام فرزند ارشد رييس جمهور آمريکا در زمان جنگ نفت
قوماندان: دوای تاريخ گذشته، نظر به توصيهء داکتر خليل زاد، بعد از اين استعال خودسرانه اش عوارض جانبی دارد!
والـی: در اصطلاح ظاهری شخص با اراده و صلاحيت دار مثل صاحب خانه، اما در معنی آدم بی غرض و تماشا چی مثل مهمان!
پوليس: واژهء انگليسی است که در شب و روز معنی های متفاوت دارد.
رييس جمهور: پريزيدنت، رييس الدوله، وارث فراشوتی مملکت، که از طبقهء ۵۲ آسمان بالای خيمهء لويه جرگه می افتد!
جنگسالار: به کسانی گفته می شود که دست و پای خودشان را جنگ می اندازند، مللی ها از اين اصطلاح ميترسند. اين لغت از سگ شويی نفرت دارد!
دموکراسی: در اقليم های متفاوت معانی مختلف دارد، مثلا" در فرانسه آزادی، در ايران ديو، در پاکستان چيزی شبهء دالنخود، در آمريکا يک نوع دام، که در عراق و فلسطين می طنند، و در افغانستان دموکراسی به معنی " گود مارنينگ از زير چادری!"
انتخابات: به کسر الف معنی مجازی آن پنجشنبه بازار است( جای خريد فروش رأی مردم توسط پنج کانديد)- در اصطلاح عبارت از پردهء ضخيم و گلداريست که در تزيين و ديکوريشن دموکراسی، و هم در مشروعيت بخشيدن به ديکتاتوری های سبک به کار ميرود!
معلــم: يک نوع گل به رنگ زرد که بيشتر به صورت خودجوش در دبستان "معارف" سبز ميشود. اين گل خوشبو به پرورش " قانونی" ضرورت دارد!
زیر آهنگ
ببه اجازه خانم وجیه
اور لی لی لی دختــرم ای نور چشم ترم
دختر من کلان شـــــود خانم قوماندان شـــــود
معلم همکاران شـــــود روغن و نسک حاصل کند
اور لی لی لی دختــرم ای نور چشم ترم
وقتی که او تاصيل کند فيشن خود کامل کنــد
کارمند خارجيان شـود دالر و پوند حاصل کنـد
اور لی لی لی دختــرم ای نور چشم ترم
دختر من مودين شـــده خانهء من رنگين شـــده
جان پدر ديش بين شده پتلون چسپ حاصل کند
اورلی لی لی دختــــرم ای نور چشم ترم
با چه عزم و شوهر کند شوهری سير دالر کنـد
شاپينگی با موتر کنـــد طلا و سيت حاصل کند
اورلی لی لی دختــــرم ای نور چشم ترم
به مناسبت روزچــلانی معلـــــم
با استاد من آشنا شويد!
اسم اش " معلم " است که از پدر و مادری بنام " تعليم شاه " و " بی بی تربيه " در کشور " مکتب" تولد شد. شهر " صنف" زاد گاه اوست و فقط يک خواهری به اسم " معلمه " دارد.
" معلم" و " معلمه " اين خواهر و برادر فقير يک بار به جرم سؤ قصد به جان يک ارباب محلی به نام " جاهل خان سوادزا" از سوی دادگاه انقلاب به ۲۳سال اعمال شاقه مانند؛ سنگ شکنی، کالا شويی و سرک سازی محکوم شدند!
" معلم" و "معلمه" در علوم مختلف وارد هستند؛ اما مثل همه کاره های بی روزی جهاز هاضمهء شان را فقط به استقبال نسک و نخود عادت داده اند. آنها به هيچ رنگی علاقه ندارند؛ اما مجبورا" سرخ و سبز را تجربه کرده اند- يکبار بجرم سفيد پوشی " معلمه " را کيبل پيچ کردند که کبود شد، از آن به بعد به دل سياهی خو گرفته اند. و اگر شرايط خدای ناکرده بازهم قرمزی شود، حوصلهء گلابی پوشی را ندارند!
در ورکشاپ های مختلف اشتراک ميکنند، و سيستم های جديد ميتود درسی را ميآموزند، از بخت بد نميتوانند پای لچ از پشت اين سيستم های تيز رفتار بدوند و بالآخره نا رسيده به آن به ترينينگ ميتود جديدتر دعوت ميشوند.
در مذهب اين خواهر و برادر گوشت خوردن حرام است، سبزی ها را بخاطر ويتامين هايش نه؛ بلکه به خاطر سر پای ايستادن ميخورند.
والدين اين دو اصلا" عرب تبار اند، که اوآخر قرن هژده در اين محل سکونت گزيده اند. مادرشان "بی بی تربيه" در اثر " طاعون کودتا" حياتش را به شما بخشيد و پدر شان آقای " تعليم شاه" بعد از مرگ خانمش به فلج شديد مبتلا گرديد.
"معلم" و "معلمه" اين خواهر و برادر مهربان به پدر مريض شان احترامی زيادی قايل اند که انشاءالله دعای او را خواهند برد.
جناب "تعليم شاه"، پدراستاد من از سال ها بدين سو در بيمارستان ملل متحد بستری است، داکتران وضعيت اش را در دو سال اخير اميد بخش خوانده اند؛ اما بعيد به نظر ميرسد "سيروم خيراتی " وعده درملتون" بتواند کمک اش نمايد که ديگر با عصای پلاستيکی يونيسکو راه نرود!
اين روزها خبر شديم که استاد من با خواهرش "معلمه جان" هر دو بخاطر آبادانی کشور بخصوص تعمير بانک جديد روزهء نذری گرفته اند. خواهر روزه دار با آمدن هر شامی مجبور است که روزه اش را بخورد؛ اما "معلم" آغای برادرش قسم خورده است تا وقتی وزير محترم ماليه در کوپون او عکس خرما را نکشد، روزه اش را افطار نخواهد کرد!
طنز الخبر(حمل - ثور1383)
گاو ها کامياب شدند، مرکب صدآفرين گرفت و نمرهء موش صفر بود!
اصلا" ارزش اين را ندارد که مثل حسن غمکش به فکر " دم" هشت ميليارد دالر باشيد. به اين خارجی ها همين که بودجهء بازسازی ما دو گوش داشته باشد کفايت می کند که آن را بالا بکشند!
با خواندن اين گزارش شما را بخدا ديگر در مورد جا و پای مصرف بودجه پرسان نکنيد. وزيرصاحب ماليه "گرين کارت" دارند و بالآخره ميدانند که چشم سبز دوستان خارجی مان هيچ وقت بالای اين بودجه های ناچيز سرخ نخواهد شد! يک کارمند خارجی که در منطقهء رستاق ولايت تخار به نمره دادن حيوانات افغانستان از نگاه فعاليت و مؤثريت پرداخته است، شايد به دو دليل اين کار را انجام ميدهد. يا می خواهد در جامعهء مدنی آيندهء ما حقوق حيوانات ( علفخوار و گوشتخوار) با آدم ها( زن و مرد) مساوی باشد که از همين حالا به ذهنيت دادن مردم پرداخته است و يا هم خارجی بيچاره متوجه شده که هيچ کس دراينجا به فکر عمران و آبادی مملکت نيست و همه مصروف جنگ و خورد و برد اند. پس نمره های تشويقی بازسازی را به حيوانات می بخشد. تذکار لازم اينست که مرکب ( خر) در افغانستان البته از نظر اين آدم خارجی بخاطر زحمات شبانه روزی اش در حمل بارهای سنگين به مناطق دوردست، مستحق ١٠٠ نمره شناخته شد! ولی خلاف ورزی های موجود کوچک ولی تيزدندانی بنام موش هم از چشم اين خارجی پنهان نماند و صفر به "ص" را کمايی کرد!
زمزمه های الهام(حمل - ثور 1383)
نازی شريفی
روزگاربی عشق!
چه روزگار بی عشقيست، بی آرزو
لبخند هايت را به کجا خاک ميکنی
و اشکهايت را
مرده گان زمين
براين عصر زمخت گريه می کنند
در اين شب بوکرده، در اين شب زخم شده
به دنبال کرم شب تاب، آرزو را کفن ميکنم
وزخم ها و مرحم
ای شب ببين که دستانم تاريکی را نوازش ميکند
و سرت بروی شانهء خسته ام مينالد
گريه نکن عشق مرده را
به دلواپسی تلخ نمی ارزد
و زبان خشکم
شخم ميزند واژه های کهنه را
فردا سراغ عشق موی سفيد پيرزنان
و جنازهء فرزندان که سينه هایچروک ميساوند
فردا سراغ عشق
پاشنه های خون آلود
و مجنون های قلابی که از عشق ميرويند
فردا، شايد از جنين مادری ناله اش را ميشنوم
و فردا، عشق بازيچهء کودکانم را ميشکند
شايد عشق در باغچه مان يتيم ديگر
واگر مرحم چشمانت را بر زخم های باغچه بگذاری
شايد عشق سبز شود
و چشمان تورا
گرم يک پنجره ديدن سازد!
استاد مقيم
بهــــار و کار
آمدنت ای بهــــــــــــــار، رويش اميـدها راز نو زنده گی، تابش خورشيدهـــــــــــــا
رفتن رخوت زبر، شور وتلاش دگــــــــــر در سرهر زنده جان پويش تجديدهــــــــــا
گل به چمن جلوه گر، بلبل از آن نغمه گـر دشت و دمن زيب و فر، فره جمشيد هــــــا
طفلک ما شادمـــــــان، جانب مکتـب روا درطلب علم و شأن، زهره و ناهيدهـــــــــا
بغ بغ بزغاله ها، کوه و دمن پرنــــــــــوا شور نوی در فضا، زين همگی ديده هــــــــا
ساز نوی در جهان، ديده شود هر زمـــان هرچه شد اخضرنشان، هم بنگر بيدهــــــــا
غلغل مستی زآب، ميبرد از ديده خـــواب موزيک روح بخش ناب، نغمهء تأييدهــــــــا
سال نوين بهرما، ســــــــال خوش مــدعا سال گزينش خوشا، رهبر وقايد هـــــــــــا
بعدی جفاهای جنگ، اين همه تزوير و رنــگ طرفه بهار قشنگ، تحفهء چون عيدهــــــــا
يارب ازين پس به ما، صــلح بده و صفــا اوج و ترقی فزا، بيش و به تمديدهـــــــــــا
وقت بهار است و کار، مردکنــــد شهريار همتم ای کردگار، دار رواديدهــــــــــــــــا
فصل بهاران به جوش، هست "مقيم" درخـروش ميرسدش اين سروش، نفخهء جاويدهــــــــا
سيد ضيااحمد فريد
فسانهء شب!
چوکودکی که نهد گوش برفسـانـهء شب
گذشت زنده گی ما در اين زمـانـهء شب
خموش باد، هوس گربود تـرانهء مــــــن
چوقصه های دروغينی درميــانهء شــب
سربريدهء خورشيد چـون شفق خونـــين
بروی مصطبهء سـرخ ظالمانهء شــــب
سکوت، مهـرخموشی نهاده برلب مــــاه
زبس که خورده به تن ضرب تازيــانهءشب
نمانده لغزش اشک از مژه به دامـــن دل
نمانده آه سحـر ورد عارفـــــــانهء شـب
شود که جل جلی از کهکشـــان نور آيـد
شود شکسته طلسم سياه خانــــهء شــب
زهره ذکی
انتظـــــار
وه که از آمدن دوست گمانست مــرا
اين گمان نيست يکی خواب گرانست مرا
مژده دادندکه خواهد گذری کرد به مـا
زان خبر ديده ودل بس نگرانست مــرا
انتظاريست مرا سهم از آن مژده دهـی
مژده گو، هديهء تو قيمت جان است مـرا
وه که در آمدن ورفتن اين ثانيه گــرد
منتظـــر بودن دل رنج جهانست مـرا
تو چه دانی که چسان ميگذرد وعدهء تو
تا بدانی که زهجـــر تو چسانست مرا
نيست خالی زخيالات من انديشهء دوست
درنفس های تو از دوست نشان است مرا
آنچنان منتظرم يار که چون منتظــران
تپش دل ز کران تا به کــران است مرا
گفته بودندکه نذری دهد از ديدن تـــو
غنچهء وصل ازين مــژده جوانست مرا
زنده گی ميگذرد در طلب دوست دريـغ
ز وفــــاداری ياران چه گمانست مرا
"هرکه شد محرم اسرار در اسرارنمانـد"
به وفـــاداری شان طالعی خامست مرا
محبوبه فضلی
آفتاب صلح
وقت آن آمد که گردد کشور ما دلستــان
شوکت افزايی کند هر گوشهء افغانستـان
غنچهء گلزار وحدت هرکجا پژمرده بـود
رنگ خجلت مينمود اوراق گل در بوستان
آفتاب صلح در کشور صفا انداز شـــد
تا ربايد رنگ ظلمت از فضای دوستــان
ميتوان اکنون که نالد بلبل اندر جـوف دل
ميتوان اکنون که خندد غنچه اندر بوستـان
کی بيان گردد به اين اشعار بی معنـای ما
اين تحول "فضليا" در ملت افغانستـــان

