شعر(جوزا -سرطان1383)
نازی شريفی
شعار خسته گی
يک وجب خاک سهم مان نيست
وعده را کجا بگذاريم
به بيراههء زمان
حديث تلخ مان قصه کنيم
يا نکنيم!
پلک بزنی چشمانت پير می شود
آيينه می شکند و نيم رخت به زمين می ريزد
و خيابانها از عبورت دلگير ميشوند
در گريز از اين زنده گی
به کوچهء بن بست ميرسی
شعار خسته گی را
به گوش کدام باغ ميدهی
که درختان در فصل سبز شدن
دست هيزم شکن را می بوسند!
**** ***** ******
تـاريکی
درچشمانش حشرات بی پناهی لانه داشت
که هر روز برای شان کفن ميخريد
از زهر لبانش موميايی شان می کرد
و درشگاف سنگ ها گور شان ميکرد
خشن تر از هميشه
برای بيشه های پوسيده
داس تيز ميکرد
تا شبها برای عروس آرزويش بستری می آراست
و لذتی داشت صبح ها با دستان حنا بسته
عروسش را بخاک بخشيدن
روزی خودش در بستری از پوسيده گی
بخواب رفت
و هيچکس برجنازه اش گريه نکرد
جز آسمان که بهانه ميکرد
فصل باريدنش را!
مسعوده افضلی
به مــــــادرم
مادر حيـــات من چو تويی جاويدان بمـان
بر پيش ديده گــان من ای جان جان بمان
بی تو شرار حادثه بگـــــدازدم وجــــــود
بنمــــا نوازشی به سرم سايبان بمـــــــان
بی تو حيات خويش چگونه به ســـر برم
گرهم برم به پيش به خون جــــــگر برم
بهر گشايش گره از بــــــند کار هـــــــــا
من راز خود چگونه به پيش ديگر بــرم
يا رب مباد روزيکه مادر جدا شـــــــــود
بی او مرا چه محشری شايد بپا شــــــود
جان مرا تو پيش ز مادر بگـــير؛ چــون
بی او بساط من همه ماتم سرا شــــــــود
مادر، قســـم به شير سفيدت که من تـــرا
بنشانده بر دو ديــده و خواهانم از خـــــدا
تا باشدت حصول مرادت در اين جهــان
در آن جهان بهشت برينت به زير پــــــا
مسعوده ميلاد
بهار بدخشان
بود سر سبز دامـان بدخشان
زفيض نوبهـــاران بدخشان
سرازير ميشود آب فــراوان
زهر کوه و بيابــان بدخشان
بلی، در فصل زيبای بهـاری
روم در باغ و بسـتان بدخشان
بود دهقان با يوغ و سپـارش
روان در کوه و دامان بدخشان
تمام نونهالان وطن بيــــن
روانند در دبستــان بدخشان
شده دشت و دمن از سبزه خرم
ز فيض حی و سبحان بدخشان
بلی، ميلاد بود عاشـق به ميهن
بکوشد بهر عمـران بدخشان
محمد ظاهر ظفری
محشــر
مقام حشــر موعود است اينجا
بشر را کار بی سـود است اينجا
همه ارواح تنها و مجــــرد
به نکبت مهر انــدود است اينجا
برهنه سر برهنــه پا و هم تن
وفول حاجبــان زود است اينجا
نباشد رفق و وفقی در امـورات
نه کس را خير، نه جود است اينجا
هرآنکو دم زند از توشهء خويش
سخن کش در رگ و پود است اينجا
نه بينی يک نفس آزاده گــی را
به دل خون و به لب دود است اينجا
تمام شاه و درويش دو عالـــم
چو کفش کهنه مطـرود است اينجا
فضا مملو ز زشتی هـای آدم
فقط انسان که کمبود است اينجا
فرهنگی- تعلیمی(جوزا - سرطان1383)
گفتگو با کوچکترين شاعره!
فقط سيزده سال دارد!
مسعوده ميلاد، جوان ترين شاعر، که آيندهء روشنی در عرصهء شعر و ادب در پيش دارد. متولد سال ۱۳۷۰ هجری شمسی در ناحيهء چهارم شهر فيض آباد است. و يکی از شاگردان ممتاز که همين اکنون در ليسهء نجيب الله شهيد در ساحهء چته به صنف نهم ميرود. او اول نمرهء عمومی مکتب است، هشت صبح هژده ام جوزا به منزل ايشان رفتيم تا با اين شاعرهء کوچک و با احساس بدخشانی صحبت کنيم. مسعوده دختر بسيار مؤدب، با جرأت و درس خوان است. امروز امتحان دارد؛ ولی می نشيند و به سؤالات مان با زيبايی خواصی جواب ميدهد.
سيمای شهروند: مسعوده جان، خبر شديم که شعر ميگی، چه وقت شروع کردی و چرا؟
ميلاد: بنام خداوند بزرگ، اول بايد از شما تشکری کنم که زحمت کشيديد و تا اينجا تشريف آورديد. از پارسال بدين سو شعر ميگم. پدرم در اول تشويقم نمی کرد؛ اما من ادامه دادم و بالآخره او قبول کرد که بايد شعر بگويم. چون به سيده مخفی زياد علاقه دارم من هم می خواهم که شاعر باشم.
سيمای شهروند: غير از درس های مکتب، کتاب های شعر را هم می خوانی؟
ميلاد: بعضی کتاب ها را می خوانم. مثلا" کتاب شعر مخفی بدخشی، و شعر های رابعهء بلخی را.
سيمای شهروند: مسعوده جان، از مضامين مکتب نگفتی، به چه علاقه داری و می خواهی در آينده کدام رشته را انتخاب کنی؟
ميلاد: من به کيميا و بيولوژی علاقهء خاص دارم. در آينده می خواهم داکتر و يا ژورنالست شوم.
سيمای شهروند: خوب، غير از درس های مکتب، و گاهی نوشتن شعر، ديگر چه مصروفيت داريد؟
ميلاد: رسامی و خوش نويسی هم کار می کنم. کورس انگليسی می خوانم، کمپيوتر را در خانه می آموزم، پدرم برايمان تقسيم اوقات ترتيب کرده، ما مطابق آن عمل می کنيم.
سيمای شهروند: اين تقسيم اوقات که تمامش با قلم و کتاب و کمپيوتر سر کار داره، خسته نمی شويد؟
ميلاد: نه خير، هر روز صبح بعد از نماز سپورت می کنم. و از طرف شب برای يک ساعت تلويزيون تماشاه می کنم. به ديدن فلم های هنری زياد علاقه داردم.
سيمای شهروند: شما معمولا" در چه مورد شعر ميگوييد؟
ميلاد: مثلا" راجع به وطن، راجع به مادر، به صلح، به بهار... به اين چيز ها، وقتی جنايت امريکايی ها را در زندان عراق از طريق ديش ديدم يک شعر به بش و صدام هم گفتم.
سيمای شهروند: نام خدا، بسيار خوب، پس يک سؤال بسيارکوتاه مسعوده جان، اگر هژده ساله ميبودی و کارت ميگرفتی به کی رأی ميدادی، و به چه علت؟
ميلاد: به کرزی رأی ميدادم بخاطری که با آمدنش باران صلح آمد.
سيمای شهروند: در آخر به اميد موفقيت تو و همهء نوجوانان کشور، از شما تشکر و انشاألله يکی از شعرهايتان را در صفحهء زمزمه های الهام به دوست داران هنر شعر تقديم خواهيم کرد.
ميلاد: از شما هم تشکر.
شـاگرد سال
انتخـــاب شد
ضياالرحمن فرزند عبادالله در سال ١٣٦٤ در قريهء خواسپک ولسوالی درايم ولايت بدخشان ديده به جهان گشود. در سال ١٣٧١شامل مکتب ابتدايهء نيم تله گرديده و تا صنف هشتم را در مکتب متذکره مشغول فراگيری تعليم بود. در سال ١٣٧٨ به ليسهء سايف شهيد سه پارچه نقل مکانی آورد و فعلا" در صنف يازدهم همين ليسه مصروف آموزش است. وی در يک دوره آزمونی که به منظور انتخاب بهترين شاگرد سال هشتاد و دو از طرف وزارت معارف در سراسر افغانستان برگزار گرديد، اشتراک و با اخذ نمرات اعلی، ابتدا در امتحان مقدماتی در بدخشان و بعدا" در دور دوم اين آزمون که با اشتراک ٦٦ تن از ممتاز ترين شاگردان افغانستان در کابل داير گرديده بود، به مقام اول دست يافت. يک تحسين نامه، يک پايه کمپيوتر ، مبلغ ٢٥٠٠٠ افغانی پول نقد ، برعلاوهء وعدهء بورس تحصيلی به کشور امريکا در جملهء جوايزی اند که به ممتاز ترين دانش آموز افغانستان از طرف رييس جمهور اين کشور اهدا گرديد.
طنز - جوزا و سرطان(1383)
نجیب الله دهزاد
لغت نامه
آيساف: از محصولات جديد شرکت دوا سازی آلمان، پزشکان امريکايی مقدار کم آنرا نوعی معافيت پذيری پرازيت های قاعده وی ميدانند؛ ولی داکتران افغانی دوز بالا و استعمال بيش از حد اين دوا را تجويز نمی کنند. به عقيدهء متخصصين افغانی، با وارد شدن مقدار زياد اين واکسين زهری به سيستم دفاعی بدن، از مؤثريت و قابليت کرويات سفيد "غيرت" کاسته خواهد شد.
ترياک: به فتح ت افيون، مادهء زهری و تلخ، درصورتيکه مستقيما" خورده نشود شرين است. دربعضی لغت نامه های اروپايی نوعی حشره کش هم خوانده شده است که معمولا" به دالر خريده شده و در ذهن و مغز دو طبقه پاشيده می شود. اين هر دو طبقه از جان بيزاران همين دنيا مدرن هستند، اولی مردمان غربی اند که سرو صدای ماشين را می خواهند با اين حشره کش از بين ببرند و دومی مردمان شرقی هستند که با استعمال ترياک می خواهند لحظهء در حالت نشه به بی تفاوتی مسؤولين داخلی و خارجی ما نسبت به سرنوشت خودشان خنده کنند!
کرونا: اين واژه در قاموس های مختلف با معانی مختلف نوشته شده است. واژه نامهء منتشرهء وزارت ترانسپورت آنرا نوعی وسيلهء نقليه می نويسد؛ اما در فرهنگ جديد اجتماعی، که با
" قلم الماشه" نوشته شده، عبارت از آن چوکات مختلف الرنگی است که شيشه های آن سياه، آدم های آن بی کلان و خود سر و در مسابقات "ناموس دوانی" بکار ميرود. تماشاچيان کرونای مسابقه يی آن مردمان بی لب و بی دهنی هستند که نمی خواهند روی حد اقل يک مسؤول غيرتی و گپ شنو را نديده بميرند!
زیرآهنگ
باعرض معذرت از استاد مهوش!
وقتی رعيت شوی راز دل ته گفته نتانی
چقدر سخت است خدايا چقـدر رنـــــج است خدايا
رهبرت خنده کنه با ديگران تو بسوزی و برش گريه کنی
رهبرت بيايه بپرسه که چراااااااااااااااااااااااا؟
تو برش گفته نتانی، چقــدر زجر است خدايا
روز جرگه بچينی گپ مفت به سر راه وطن فرش کنی
ملت ات بيا بپرسه که چـرااااااااااااااااااااااااا؟
تو برش گريه نتانی ، چقــدر درد است خدايا
غيرت ات سفر کنه تنها شوی، مثل " مسعود " ز ما جدا شوی
غيرت ات بيايه بگويه که چراااااااااااااااااااااا؟
تو خوده کشته نتانی، چقدر ننــگ است خدايا
از امريکا بگيری تو مدال ، به سر ملک خودت فخر کنی
مردمت بياه بپرسه که چــرااااااااااااااااااااا؟
تو دليل گفته نتانی، چقدر شـــرم است خدايا
وقتی رعيت شوی راز دلته گفتـــــه نتانی،
چقدر سخت است خدايا ، چقدر رنج است خدايا، چقدر ننگ است خدايا!
مادر افغانستان گپ زد!
در حاشيهء گردهمايی مادران جهان، که به تاريخ ١۴ جون در شهر سيول پايتخت کرهء جنوبی برگزار گرديد ، مادران بيشتر از ٣٠ کشور مفتخر به ملاقات های خصوصی با مادر افغانستانی گرديدند، که در تمام مدت تعيين شده ازپشت چشمک چادری با ايشان صحبت می کرد. آن روز نماينده گاه مادر در حد توان زنانه يی از خلاقيت خود و زور و بازوی فرزندان خويش تعريف نمودند؛ اما کسی حاضر نشد حتی يکبار از شوهر اش در اين جلسه به نيکی يا بدی يادآوری نمايد.
"اوکاشا"، نماينده کشور جاپان ، که جزء از اشتراک کننده گان بود، گفت: " افتخار دارم که تمام دنيا عاشق موتر های ساخت پسران من هستند و هنوز هيچ کس قادر نشده است مغز تکنالوژيکی فرزندانم را تسخير کند."
"خانم اليزابت" مادر بريتانيوی، افتخارات گذشته اش را به رخ سايرين کشيد و اضافه کرد: " بلی، همان آفتابی که غروب نمی کرد در قلمرو نواسه های من بود!" و به اين باور است که ثبات سياسی جهان با پنجهء اشارهء پسر صدراعظمش تناسب دارد.
"ميرمن ماری" آمريکايی، ارباب مادران دنيا، در حاليکه شانه هايش را به نشانهء تفاخر بالا می کشيد، با لهجهء آمرانه خطاب نمود: " خانم ها، مادران ترور ستيز، چيزی که عيان است را نبايد بيان کرد، اما اگر بچهء من شجاعت آنرا نمی داشت که مجسمهء بيست و شش تنهء صدام را به زمين بزند، شايد امروز تمام شما قربانی همان سلاح بيولوژيکی می شديد که پسر بزرگم مجبور است بخاطر رسوا نشدن متحدين اش آن را پيدا کند. لازم به گفتن نيست که اگر پسران من در روز آزادی کودکان عراقی در کوچه های بغداد نظم آمريکای بزرگ را تأمين نمی کرد، امروز در موزيم تو مادر عراقی حتی تمثال يک پشه هم باقی نمی ماند!
مادران ، بالآخره پسر و دختر من جوان هستند و نمی شود گاهی بی نزاکتی نکنند. مرا ببخشيد اگر بچهء نازدانه ام يکی دوتای شما را مثلث شيطان خطاب کرد و بر چند تای ديگرتان به شوخی حمله نمود. لطفا" به مردمان تان بگوييد ما ديو نيستيم که از ما بترسند. ديگر نمی گذارم اولاد من به شيشه های دهکدهء جهانی سنگ بزند و اگر زد آقای سر منشی حق دارند که گوش های شان را ببرد.
نوبت به مادر افغانستانی رسيد، هيچ کس چهره اش را نمی ديد، شايد به همين خاطر پاک و پوز کنده حرف هايش را ميگفت. مادر افغانستان ٢٣ دقيقه صحبت کرد و بعد از آن وقتی دهن تمام مادران دنيا در مقابلش باز ماند که فرياد زد:
" خانم ها، مادر انترنيت، خواهر کمپيوتر، مادر بزرگ تکنالوژی، من از بم و باروت که فرزنـد فضانورد ات ٢٣ سال در روز مادر بر سرم ريخت، ممنونم و سپاسگزارم از اينکه نگذاشتيد دو ميليون پسر و دخترم به مرگ تدريجی بيميرند. گرچه دور از روی شما عالی جنابان خود ستايی را بد می بينم؛ اما چه کنم ما افغانها در مقابل مبالغه و تعريف ديگران حوصلهء سکوت را نداريم. پس بياييد شما همراه با کشورهايتان به اين افتخار نماييد که توفيق ديدن اين زن را به دست آورده ايد. به اين چادری نگاه نکنيد که کهنه است يا نو. من به خود می بالم که بلآخره با افتخار ترين زن دنيا هستم؛ زيرا من مادر وزيری هستم که معاش يک ماهه اش برابر تمام کابينهء تو مادر فرانسويست. من مادر شهر داری با غروری ام که جز راه شيری کهکشان را نمی بيند و از هيبت او جاده های زير پايش به وسعت پايتخت کشور تو مادر سويسی چقر و چقر تر ميشود! و بوبوی دختری ترقی خواه هستم که بخاطر جليدن در محرکه های اجتماعی تمام محصولات فابريکه آرايش تو مادر چينايی را يکجا به صورت اش ميمالد و آچهء دهقانی هستم که در زمين اش موتر بنز تو خانم آلمانی ميرويد. آری مامان فرزندانی هستم که از پستان کلاشينکوف تو مادر روسی شير می چوشند.
مادران بزرگ دنيا! شايد هنوز هم نميدانيد من کی هستم. بلی، من زن پدر رييس فاتح هستم که در نبرد چسپنده گی چوکی به سرش لياقت و شايستگی تو مادر جاپانی تسليم نخواهد شد!
و بالآخره اين چادری پوش مادر ملتی بی اشتها و با فرهنگيست که اگر تو مادر آمريکايی را با لباسهايت در " هوتل بانک جهانی" بخورد نه سير خواهد شد و نه با زبان بيگانه "تنک يو" خواهد گفت!"

