سیاسی( اسد- سنبله1383)
به مناسبت سومین سالروز شهادت قهرمان ملی افغانستان، شهید احمد شاه مسعود(رح)
شخصيت مسعود از ديدگاه
بزرگان و انديشمنـــــدان جهان
کوفی عنان
سرمنشي سازمان ملل متحد
"فرمانده مسعود براي خود يک استراتژي نظامي داشت و براي حفظ حق حاکميت افغانستان کمک قاطع و حياتي نموده بود. قتل او مساعي را براي خاتمه دادن به جنگ داخلي افغانستان به مشکل مواجه مي سازد. وي رهبري بود که در مذاکرات براي يافتن يک راه حل سياسي اين منازعه ابراز آمادگي کرده بود ".
سيد محمد خاتمي
رييس جمهور جمهوري اسلامي ايران
"خبرشهادت احمدشاه مسعود وزير دفاع دولت اسلامي افغانستان که عمري را در راه مبارزه با دشمنان اين کشور سپري کرده بود، موجب تأثر وتألم شديد گرديد. بي شک ياد وخاطره رشادت ها و مبارزات وي براي هميشه در اذهان ملت مظلوم افغانستان باقي خواهد ماند ".
خانم نيکول فانتن
رييس پارلمان اروپا
"اين واقعه موجب نگراني عميق من در باره آينده افغانستان مي شود، مسعود اميد آزادي مردم افغانستان در برابر جنون ويران کننده قدرت در کابل بود ".
لوي ميشل
معاون صدراعظم و وزيرامورخارجه بلجيم
"احمد شاه مسعود يك مرد شجاع بود، او هميشه به عنوان يك مبارز بزرگ آزادي در خاطره ها زنده خواهد ماند. وي كسي بود كه مظهر روحيه استقلال طلبي كشورش بود. من شخصاً خاطره اولين ملاقاتم را با احمد شاه مسعود در اپريل پارسال گرامي مي دارم. عزم و عشق وي به خاطر استقلال كشورش بالاي من اثر عميقي گذاشت ".
تحليل گران نشریه معتبر امریکا «وال استريت ژورنال» نوشتند: «احمدشاه مسعود فاتح جنگ سرد است."
دکتر چنگيز پهلوان :
«جهاد گاه در نام او (مسعود) خلاصه ميشود."
اولور روا در کتاب «افغانستان اسلام و نوگرايی سياسي»:
«...شکست هفتگانه رژيم به پنجشير از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۴ چه اثر بر افکار مردم گذاشته و چگونه از مسعود رهبر افسانه ای ساخته است. اعتبار شخصی او همراه با کارایی و سازماندهی نظامی اش بسیاری از فرماندهان محلی را متقاعد ساخته که برای درک آموزش واقعی به سوی او (مسعود) بشتابند.»
عبدالله عزام
مسعود پديدهء تکرار ناپذير است٬ او بهتر از (ناپليون بناپارت) در مقابل روسها ايستاده گی کرده است.»
ونسان هوگيو ژورناليست معروف مجله اکسپرس - چاپ فرانسه - در بخشی از گزارش خود تحت عنوان «مسعود درخشان ترين چهره ی حماسه آفرين انجام قرن» ضمن اشاره به هشياری و ابتکار عمل مسعود او را چنين توصيف کرده است: «... مسعود دو صفت ممتاز خود را هميشه حفظ نموده است يکی خونسردی و تحمل و ديگری هنر رزم آرايی و مبارزه که اين صفات در بين رهبران جنگی کمتر مشاهده شده است
برنارد هانری لوی
فيلسوف و انديشمند بزرگ فرانسوی
«...افغان ها ملتی هستند که تاريخ هرگز فراموش شان نخواهد کرد. احمدشاه مسعود نمونه يی از همين ملت است ملتی که درس های فراموش ناشدنی را در تاريخ اين قرن به يادگار گذاشته است... من ديدم که مسعود آنچه راجع به اتحاد و اتفاق مبارزانش ميگفت جدآ به آن معتقد بوده که به نظر من امروز او يگانه شخصيت افغانی در اين راستاست.»
ژنرال بوريس کروموف
«احمدشاه مسعود بی ترديد خيلی هوشيار است و از ديگر رهبران مجاهدين نظر به استعدادی که در سازماندهی امور نظامی دارد برجسته تر ميباشد. انسان نهايت با اراده و پر شوری است. در حل مسايلی که روياروی او قرار دارد از هدفمندی و پيگيری خارق العاده ای کار ميگيرد. هنگام پيشبرد عمليات رزمی اوضاع و توازن قوا را با فراست ارزيابی ميکند و توانايی آنرا دارد که به طور مستقل تصميم گيری کند. او خيلی بردبار است خيلی ساده لباس می پوشد و کوشش ميکند از حواريون خود تفکيک نگردد."
**** **** *****
نجیب الله دهزاد
هندوکش!
آی قلهء خموش،
و ای تنديسهء غرور!
بگو؛
عقابت کجاست؟
تاک زار سوخته ام؛
آنی که سوز گام " چنگيز ترور" هنوز خاکسترش را می آزارد،
حيران رژهء کرگسان نوين بر قلهء تو گرديده است!
هندوکش، نگاه کن!
اشک استاره ها در رخسار مغموم پنجشير هنوز جاريست
وصدای عبور وداع "آزادی" در ذهن تاريخم را من ميشنوم
بی مهری آفتاب را ميبينی؟
شانهء سردت از برف کهنهء پار تهی نمی خواهد
هندوکش !
سلامم از آن بلندا به آسمان برسان
بگو، بگو گريه مکن عقاب زخمی ام " به مهمانی خدا رفته"
و بر بيشه های فرسوده ازضربت پاشنهء تاتاران مدرن اشک ميفشان
که من ميهراسم
بارش انتظار چشمانت
مبادا
تقویم عزت سرزمينم را بشوید!
*** **** ****
مسعود از ديد شخصيت های ملی کشور:
سيدمخدوم رهين
وزير اطلاعات و فرهنگ دولت انتقالي اسلامي افغانستان:
"ما قهرمانان بزرگي در دل تاريخ كهنسال خود داريم. ما شهيدان فراوان در پهناي تاريخ خود داريم. در ميان اين همه قهرمانان ما، از زمانه هاي بسيار كهن تا امروز، مسعود پديدهاي استثنايي بود. به همين دليل مسعود هرگز در دل ملت ما نخواهد مرد. از اين پس تا ابر ها تاج هندو كش را مي بوسند ياد مسعود زنده خواهد ماند. از اين پس تا واپسين روزگار، هر گاه تبسمي لب كودكي را در اين سرزمين از هم مي گشايد ياد مسعود از ميان نخواهد رفت. از اين پس تا آفتاب هر صبحگاه ديواره هاي شيردروازه را مي بوسد ياد مسعود از ميان نخواهد رفت ".
برهان الدين رباني
رييس جمهور سابق و رهبر جمعيت اسلامي افغانستان:
"نام نامي احمد شاه مسعود توأم با مبارزه، جهاد ومقاومت خستگي ناپذير سي ساله در راه دفاع از عظمت و استقلال ميهن اسلامي و سرفرازي ملت مظلوم افغانستان با افتخارات تاريخي تاريخ خونبار اين ملت گره خورده است.
مسعود مظهر اراده آهنين دلير مردان با صلابت افغانستان است که طي چند دهه لرزه بر اندام و رعب بر دل دشمنان اين ملت انداخته است. او يکي از درخشان ترين چهره هاي حماسه آفرين تاريخ معاصر افغانستان است.
محمد ظاهر شاه
پادشاه سابق افغانستان:
اااحمدشاه مسعود٬ وزير اکبر خان معاصر است."
محمد کريم خليلي
معاون رييس دولت انتقالي اسلامي افغانستان ورهبرحزب وحدت:
"نام احمدشاه مسعود با حماسه هاي بلند جهاد گره خورده است. مقاومت وسلحشوري شگفت انگيز او درجهاد چهارده ساله از وي سردار بلند آوازه يی ساخت که نامش درصفحهء ذهن فرد فرد ملت افغانستان ثبت شده است، از اين رو نام مسعود شهيد همواره ياد آور زلال ترين حماسه ها وفداکاري هاي جهادي در راه عزت واستقلال ملي خواهد بود ".
عبدالرب رسول سياف
رهبر اتحاد اسلامي افغانستان
"من موسفيد ۵۷ ساله هستم و در کودکي پدرم را از دست داده ام، در حالي که ديگران از مرگ پدر يتيم مي شوند من از مرگ مسعود يتيم شده ام ".
مسعود خليلي
سفير کبير افغانستان در هندوستان
"لشكر شكست ناپذير مسعود چه بود؟ نه فقط نيروي نظامي جبهه متحد، نه، به هيچوجه. دوستان من! لشكر شكست ناپذير مسعود - كه امروز در ميان ما نيست - تقواي وي بود. مسعود از همه بيشتر يك مرد با تقوا بود. تقواي مالي داشت، تقواي سياسي داشت، تقواي ديني داشت، تقواي عقيدتي داشت، تقواي اخلاقي داشت. به خاطر همين لشكر بودكه او در برابر دشمنانش شكست نخورد. و اين پيام او به همه ما هاست ".
عبدالطيف پدرام
نويسنده و کانديد رياست جمهوری:
"نام مسعود احيا كننده حيثيت هاي ازدست رفته، غرور هاي شكسته شده وآرمان هاي برباد رفته ملي ماست. اگر "كفرآباد"ها و "اسلام آباد" هاي زيادي، نامردي ها ونا آزادگي ها دست در دست هم از او انتقام گرفتند به خاطر آن بود كه در به در وكوه به كوه به دنبال وبه فكر برتخت نشاندن آزادگي، استقلال وسربلندي ملي بود ... در ميان جنبه هاي بارز شخصيت او استقلال رأي، استقلال طلبي، مستقل بودن، در برابر قدرت ها کرنش نکردن، زير بار زور نرفتن برجسته ترين آنها بود. نه تيغ، نه طلا، نه تسبيح "به بيان دکتر شريعتي" هيچ چيزي نمي توانست در اراده آهنين او نسبت به آزادي و استقلال وطنش خلل وارد کند. قارون ها، فرعون ها و بلعم با عورها باربار در برابر او و در مسير او ازين دام ها گستردند، ولي هر بار و هميشه سربلند بيرون برآمد. راه ديگري نيافتند جز آنکه با حيله ها ونيرنگ هاي بزدلانه به حذف فزيکي او اقدام نمايند. با وجود او امکان نداشت برنامه هاي استعماري تحقق پيدا کنند ".
اجتماعی(اسد - سنبله1383)
انجنیر محمد اکرم عزیزی
اگر من والی میبودم!
شاید خوانند های محترم تعجب کنند که بنده چه کار خارق العادهء را در نظر داشته باشم. نی، چندان تعجب آور نیست؛ بلکه بسیار ساده و ابتدایی. تمام نماینده گان مؤسسات غیر دولتی را جهت صرف یک عصریهء بسیار مختصر و دوستانه دعوت میکردم و بالای میز چای از ایشان صمیمانه خواهش مینمودم که شهر کوچک فیض آباد را به این حالی، که از سر و رویش خاک میبارد، نگذارند. از میدان هوایی تا شهر کهنه را که شاید بیش از ۱۵ کیلومتر نباشد، بین تمام این مؤسسات تقسیم میکردم که لااقل از خیرات سر موتر های پنجاه هزار دالری شان، یا بخاطر اتو دریشی های لوکس کارمندان خود شان، یا هم به سبب خاک پر نشدن سر و روی رعیت بدبخت و بیچاره من، هر کدام یک بخش سرک میدان تا شهر را کانکریت یا قیر نمایند. باز هم برایشان میگفتم که "پروپوزل" و پلان و "ورک پلانی" در کار نیست، وقت را به این حرف ها ضایع نسازند، بروند از بغل و بغول بودجه های که راپور سالانه اش شکم چند کمپیوتر و ماشین حساب را پر میکند، کم کم بتراشند و بیایند در طول دورهء خدمت شان یک کار مفید و عینی و دوام دار و دشمن کورکن را انجام بدهند. هرکس ( حتی خود من که والی باشم) به دو چشم گنهکارش میتواند ببیند که برای هر کدام از این انجو ها حتی بیشتر از نیم کیلومتر سهمیه نمی رسد. در پایان اگر دیدم که خارجی ها نی و نیستان کردند و چشم داخلی ها شان هم به پوز آنها دوخته شد، دیگر نمی گذارم که یک خارجی، ولو بخاطر خدمت گذاری مردم ما اینقدر رنج و تکلیف راه را متقبل شده و به اینجا میایید، قدم اش را بالای این سرک های خاک آلوده و بی نقشه بگذارد. دستور میدهم که در ظرف ۴۸ ساعت دوباره بروند به وطن آباد و سرک های پا ک خودشان و از بودجهء دولت متبوع خود در سواحل بحیره سرخ و سبز عیش و نوش کنند. آن وقت ما میدانیم و همان رزق و روزی و همان سرک و خاک بادی که در لوح المحفوظ برای مان ثبت گردیده است.
اجتماعی(اسد - سنبله1383)
جنرال سيد قدوس سيد
سفر زادگاه
سالهايکه وطن در آشوب جنگ واگير بود، سیر وسفر نیز بمشکلات مواجه بود. وقتی بعد از یک و نیم دهه به شهر فیض آباد، شهری که رفت و آمد قافلهء تاریخ را دیده است و بارگاه خرقهء مطهر سرور کاینات بآن فیض جاودان نثار کرده است، رسیدیم، احساس میکردم آن شوق و هوس سرکشی که در تار و پود وجودم از فراق دوری وطن لانه داشت به اوج خود رسیده است. قصد کردم راه خود را با ادای احترام و زیارت خرقهء مبارک ، که در حریم آن شاد روان پدرم نیز خفته است، آغاز نمایم. در آن صبحگاهان اولین روز ورودم به فیض آباد که خورشید تازه به تنه های عریان و بلند کوه جلغر و زغیرچی طلایه نثار میکرد، و اشعهء زرین و گرم خود را با عبور از تنگناهای کوه ها در آغوش شهری انداخت و شهره در طوفان ارتفاعات و همهمهء امواج سرکش کوکچه پیچیده بود، یک روز دیگر از زنده گی داشت آغاز میگردید. مشاهدهء تکاپوی زنده گی و مردم پر تلاش که این سو و آن سو بدنبال کارهای روزمره میشتافتند، تعدادی هم از قرأ و قصبات اطراف با شتاب بسوی شهر ره میگشودند برایم با لذت جلوه میکرد. بخوبی مشاهده میشد شهر در مبارزه با نا آرامی های سه دهه نه تنها از رمق نیفتاده؛ بلکه به همت مردم مؤمن و سخت کوش آن چهرهء جدید و جوانتر بخود گرفته است و نبض زنده گی در شهر به تندی می پرد و مردم آنهاییکه سوز ترقی و پيشرفت وطن را در سینه دارند، در یک شورای مردمی سوا از حصار های ایدیولوژیک جمع آمده با نگاهی به آینده تلاش زنده گی بهتر را پی افگنده اند. در پهلوی دیگر شهر نجوا های دل انگیز رمه های گوسفندان و گله های احشام و همهمهء چوپان ها که از چند فرسخی از کوه جلغر به گوش میرسید، طوریکه همهء آن کسانیکه در شهر گشت و گذار میکردند، این نجوا های دلکش را می شنیدند. دریای کوکچه مانند همیشه هیکل شهر را به دو قسمت نگاه داشته است. اما نه یک خط جدایی و دوگانگی؛ بلکه با بر داشتن سه پل با ستونهای سنگین بر تخت سینهء خود جسم و جان شهر را محکم پیوند داده است. بستر و آغوشش چون مرد کریم و فروتن بر روی همه باز است. او میخواهد از خود فیض بیرون دهد. اما نه بساده گی. در آن صبح تابستان که خورشید چون جوهر فروزان بر سینهء لاجوردین آسمان فیض آباد به درخشش آغازیده بود و نور جانبخش آن در شیاره های کوه جلغر و بستر شهر فرش زرنگاری گسترده بود، ورود پرشتاب اطفال و نو جوانان و دوشیزه گان بسوی مکتب، شوق و هوس و اشتیاق نسل جوان را به آموزش و پرورش به نمایش می گذاشت. با چند جوانی که از روی تصادف ملاقی شدم در اندیشه های آنها یک نوع خود آگاهی عالی متبارز بود. حرف همه شان ترقی و حرکت بسوی یک جامعهء مدنی بود. مشاهدهء این همه دیدنی ها بویژه زمانیکه خود را در حلقهء اقارب و دوستان و خبره گان دیدم، شور و شعفی بیشتری در جانم تازه کرد. احساس نگرانی و تفکراتم را در بارهء بهروزی این مامن زیبا و پیدا که در طول عمر در اعماق ذهنم آشیانه داشته است، چندین برابر کرد. روز بعد به سوی بهارک، خطهء که از آغوشش محبت ها دیده و اینک بعد از قریب دو دهه بسویش میشتابم راه گشودیم. در آن روز شادی و سرور پایداری به دلم چنگ میزد اما علت را نمی دانستم اما دلم میخواست از پنجرهء موتر تا چشم میرسد، همه جا را این مردم را، این انسانهای پاک طینت و فروتن را، که در همه جا، در باغ و مزرعه، در خرمن و دشت در تکاپوی زنده گی اند. با ولع تماشا کنم. شمیم طربناک هوای وادی وسیع بهارک با عبور از تنگی و مرقد خواجه ابدال ولی برایم خیلی فرحت بخش و روح نواز بود.
جادهء پایان شهر و کوچهء حصار چشم انداز دلکشی داشت. اینجا و آنجا عبور وسایط از آن غوغای عجیبی بر پا میکرد و سکوت راه را برهم میزد. در آن چاشتگاه در جناح راست ما جریان ملایم رودبار کوکچه در دامن سرخ کوه به نرمی گوش نوازی راه میگشود و آهنگ دلنشین در رگ رگ دره ها می پراگند. موتر ما در مسیر جادهء که در آن اینجا و آنجا درختان بید و سفیدار صف آراسته و شب و روز را به نوای جویبار کوچکی که در میان آنها جاری بود گوش میداد حرکت میکرد. تا اینکه به بهارک رسیدیم. راستش نمیتوانم احساس شور و شعف زاید الوصفی را در قامت واژه ها و عبارات بیان کنم. در آن لحظه به طفلی شباهت داشتم که بعد از دوری زیاد به آغوش مادر باز میگردد، و مورد نوازش جانگدازی قرار میگیرد. خلاصه چند روزی گرمی آغوش خانواده و اقارب و دوستان مرا سخت در خود فشرده بود.
بهارک که مانند نگینی در حلقهء کوه ها و دره ها ست چشم انداز دلفریبی دارد. میخواستم به یاد ایام جوانی از بلندی های کوه، منظره های زاد گاه ام را به تماشا بنشینم. روزی یک جلد کتاب شمس تبریزی اثر مولانا ی بلخ را که در صف کتاب های روزن شاد روان پدرم هنوز جا داشت با خود گرفته به کوه ( اونه ریب) رفتم. تا از بلندیهای آن چشم انداز دلفریب و هوس انگیز وادی بهارک بویژه دشت فراخ، دشتیکه پدرم بار اصلی آبیاری آن را نیم قرن پیش بدوش کشیده بود و ما نیز شاهد آن ایام بودیم و اینکه دشت به یک مزرعه سبز به یک مخزن میوه و غله مبدل شده است تا ممکن است سیر تر تماشا کنم. صعودم به بلندیهای کوه را با شوق پیمودم ناگهان آهوی خوش خط و خال در چند متری ام شروع به جست و خیز نمود. در یک لحظه بدون اینکه متوجه شوم بی اختیار تفنگ خالی شد، آهو افتاد. بغل او را گلوله سوراخ کرده بود. من که طبعا" از کشتار متنفر بودم، با رنگ پریده نزدیک او رفتم. حیوان بیچاره هنوز زنده بود و مرا می نگریست. سر خود را روی بته های نیمه سبز گذاشته و در چشمانش اشک حلقه زده بود. من آن نگاه های عمیق را که درد و حسرت در آن هویدا بود و در انسان مانند حرف موثر و پر جاذبه نفوذ داشت هرگز فراموش نخواهم کرد؛ زیرا چشم نیز زبانی دارد بويژه چشمی که برای آخرین بار میخواهد بسته شود. نگاهای او سرزنش جانگداز و بی رحمی مرا به نشانه گرفته بود. احساس میکردم آن حیوان نیمه بسمل چیزی میگوید. پنداشتم اومیگوید: " تو کـی هستی. تو را نمی شنــــاسم، من به تو آزاری نکـــرده ام ،شاید اگر تـــــو را می دیدم تــــــو را دوست میداشــــــتم برای چه مـــــــرا خواستی بکشـــــی، چرا ازین هــــــوای آزاد کوهستان، نور خورشید، دورهء جوانی مرا محروم کردی؟ آیا چه بسر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بیشه انتظار مرا می کشند. بجز یک مشت پشم و بدن مرا که گلوله سوراخ کرده و قطرات خونیکه روی خاک ریخته اثری دیگری از من نخواهند دید؟ آیا در آسمان انتقام گیرندهء برای من و داوری برای تو وجود ندارد؟ لیکن من تو را می بخشم، در چشم ها و جسم و جان من کینه و بغض وجود ندارد. طبیعت من بقدر سلیم و بی آزار است که جان خودم را عفو میکنم. به غیر از تعجب درد و گریه چیزی دیگری در چشم من نمی بینی."
این بود تمام آنچه که نگا های آهوی زخمی به من میگفت. من در دلم می فهمیدم و عذر خواهی میکردم، از شکایت چشم های افسرده و لرزش طولانی بدن او به نظر می آمد که التماس میکند که زود( خلاص اش کنم) خواستم بهر قیمتی که شده او را معالجه نمایم. تفنگ را بر داشته خواستم با تیر دومی این بار از روی رحم جان کندن او را سریعتر کنم؛ اما نتوانستم تفنگ را با انزجار دور انداختم اما حیوان تکانی خورد و چشمایش برای آخرین بار بسته شد. این مرتبه اقرار میکنم که گریه کردم، سگ پاسبان حویلی برادرم که در این چند روزی با من انس گرفته و با من آمده بود، غمناک شده بود. نزدیک جسد نرفت و حتی خون را بو نکرد. دلتنگ کنار من خوابید مدتی هر سه ما در سکوت محض و مبهوت مانده بودیم.
از آن روز به بعد هیچ گاهی قصد سلاح حمل کردن با خود را نکردم. اسلحه در نظرم ابزار کشتار جلوه میکند. با خود فکر کردم شکارچیان که با یک لذت وحشیانه، جان موجودی را میگیرند و نمی توانند دوباره به او مسترد کنند بایست ترک عادت کنند. من سوگند یاد نمودم که هیچ وقت از برای شوق و هوس زنده گی این ساکنان بیشه یا این پرنده گان آسمان را که مثل ما از عمر کوتاهی خودشان خرسند اند خراب و ضایع نکنم.
اجتماعی(اسد - سنبله1383)
رییس صحت دست به سلاح برد
دوستانی که فشار بالا دارند خبر پايين را نخوانند. ساعت هشت و پنج دقیقهء صبح است. خانهء حاضری تعدادی از داکتران شفاخانهء فیض آباد قید گرديده. چاره يی جز تطبیق قانون نیست. رییس صحت، که سالها افسر ارتش بوده، می خواهد به تنهایی آنرا پیاده کند. چند نفراز داکتران، از جمله دو سه داکتر زنانه ، وقتی خودشان را موجود غیر حاضر دیدند؛ چادری ها را سر کردند و راهی خانه شدند. رییس میداند که با دست خالی پیاده کردن قانون کار سختی است، موترش را سوار میشود و به طرف دفتر ولایت میرود مثل اینکه درآنجا آدم مسؤولی تشریف ندارد که شکایت رییس را بشنود. از آنجا به قوماندانی امنیه میرود، در قوماندانی امنیه هم به نظر میرسد مجری پیاده کردن این گونه قانون پیدا نگردید، بعدا" درصدد کشف آخرین چاره میافتد. رییس صحت، مرض " وقت کشی" را که خیلی های از پرسونل اش به آن مبتلا اند، خوب کشف کرده است و باید این بیماری مزمن را همین امروز تداوی کرد! به راننده دستور میدهد مقابل قرارگاه یکی از قوماندانان نظامی توقف کند. رییس از دست داکتر پایگریزش، که مریض را روی بستر به حالت خودش رها کرده و بخاطر غیرحاضرشدن خانه رفته است، شکایت میکند و قوماندان نظامی هم به عنوان همدردی با وی چهار مسلح برایش میدهد تا طبیب فراری را به زور از خانه اش به بیمارستان بیاورند! قوماندان نظامی زهرخندی حوالهء رییس ملکی میدهد و به این طریق برایش می فهماند که به پاس بزرگواری تان، به پاس 18 سال تحصیل تان و به پاس 18سال دیگر نبودن تان در مابین مردم، شما را مسلح میسازم؛ وگرنه در بدترین شرایط نظامی، که از در و دیوار تفنگ میبارید، کسی حق و یا جرأت این را نداشت که حتی به داخل محوطهء شفاخانه مسلح بفرستد چه رسد به اینکه برای آوردن داکتر زنانه از خانه اش به شفاخانه از سلاح استفاده کند! و سرانجام قانون به اجرا درمیایید ویکی از 4 مسلح را میرفستند وداکتر بالای وظیفه اش آورده میشود.
این خواهر طبیب مان به گزارشگر سیمای شهروند گفت: " هیچ وقت در اوقات رسمی در معاینه خانه شخصی کار نکرده ام، و حتی یک روز بعد نوکریوالی داریم و 48 ساعت در خدمت مردم هستیم. بازهم بخاطر غیرحاضر شدن که به دلیل مشکلات ترافیکی بازار پنج دقیقه ناوقت آمده ایم، شکایتی ندارم اما زمانی که سرباز مسلح را عقب درب منزل مان دیدم سخت خشمگین شدم و نمی خواستم از خانه برایم؛ ولی یک مریضی را که سال ها از نداشتن اولاد رنج میبرد و از یک سال بدین سو تحت مراقبت خودم قرار داشت، آورده بودند. پس صرف بخاطر رضا خدا و خوشی همان مادر ونجات طفلش ازخانه برآمدم نه ازترس تفنگ. "
زمزمه های الهام(اسد- سنبله1383)
فريدون حافظی
درود
در اين شهر
چه خاموشانه نظاره ميکنم من
هياهوی هيولای بيگانه را
که بر سقف منزل مان
دانه های مرواريد دروغين ميچيند
و من در شهر خود بيگانه ام
درود بر شما
ای رفته گان مان
چه با غرور زيستن
چه سر فراز رفتن
درود بر شما
درود بر شما
خيرالدين صاعد
انزجار قلم از دختر کامجو
ای دختر هوس زدهء شوخ روزگار
ای بی خبر ز درد دل وچشم اشکبار
ای بی ثبات در رهء اخلاق و آبرو
باور کنی که دامـن تو گشته داغدار
چشم تو ديگر آن همه زيبا نمانده است
زان کجروی وکج نگری گشته بيقرار
آن لعل لب نمانده بآن گونهء که بود
زيرا تو اش فروخته ای خفيه باربار
آن چهرهء چو ماه ديگر دل نميبرد
افسوس داغدار شده از رنگ نابکار
آن زلف تابدار نه زنجير قلبهاست
بلکه بود بچهرهء آشـفته ات چو مار
باورکنی که گرمی بازار کان لعل
بس در کساد رفته ز بلـعيدن سيگار
آخر چرا تو لکهء ننگ و الم شوی
بر دامن نظيف وطن ای مـهء خمار
دانم تو از مطالعهء نارسا چنين
بگذاشتی وجود خودت را در اختيار
آوخ که شرم آيدم از همچو دانشی
هم آبرو فروشم و باشم پر افتخــار
آزاده گی چنين نبود کين تو کرده ای
حقا زدی بخرمن آزاده گی شــرار
اين خواهش ترا به ترازوی علم و فن
سنجيده اند بهتر و زيبا و بــا وقار
آخر بيا اسير هوا و هوس مشو
با نا کسان مرو تو بهر گوشه و کنار
حق خودت شناس و بعلم و هنر بکوش
آغازکن به صدق و صفا درعمل بکار
مهين ترا به مهر چه خوش پروريده است
ميگويدت مکاه زمـن ارج و اعتبـار
گر امتحان صدق و امانت دهی چه خوب
اهل وطن کند به وفای تو افتخــار
آندم قلم درست نگويد ترا و من
بوسم به افتخار وکنـم پيش ات اعتذار
گر در هوای خواهش ناپاک اجنبی
با آبروی مادر مهين زنی قمـــار
ما و وطن، کتاب و قلم نفرتت کنيم
داريم ز تو به چشم ودل وسينه انزجار
قربان علی همزی
ای کاش
ای کاش مرا اين دل بيـــــــــدارنمی بود
عقــــــل و خرد و ديدهء خونبـار نمی بود
ايکاش بجـــای گل بی بوی بهـــــــــاران
جز خاک زمستــــــــان زدهء پار نمی بود
ايکاش بدل چون ديگـــــران درد نبـــودی
تا اشک بخون خفته به رخسار نمی بود
ايکاش بجــــــــــای تپش و کار و تلاشم
جز خوردن و خوابيدن و نشخوار نمی بود
يا کاش درين دهــــــر به هر گوشه و کنجی
بی دانش و بدکــاری و بدکار نمی بود
شعری به زبان ازبکی
نادره بيگيم
فرقت ايچره قان یوتوپ غم بیرله چیکتیم آه سرد
کیم خزان او را قید یک بولدی یوزیم هجریده زرد
یولیده باشیمنی فرش رهگذاری ایلادیم
باک ایماس جان و تنیم بولسه ایاغ آستیده گرد
کوردی دردیمنی طبیب و تیشلادی برماغینی
ایدی کیم:( یو قد ور دواسی عشق دردی دور بودرد)
طالب دنیا گرفتار کمند حرص اوله
پایبند او لماس تعلق دامیغه آزاد مرد
بولما غافل کیم سنگا قصدا یتتی هجران لشکری
ای کونگول، تار تیپ سنان آه نی قیلغیل نبرد
گلشن وصل سراغینی تا پالمای "نادره"
بولدی یو سرگشته هجران دشتیده وادی نورد
فرزاد حافظی
مذبح غرور
در چهار برج شهر
خون خفتگان فجر
راهيان نور
فرياد می کشند
های زنده گان عصر!
چکمه داران نزول فخر
که امروز
در مذبح " حلاج" غرور نشسته ايد
خورشيد را در کهکشان حريت
با رعد زمرد سياه کشته اند
و خود
در سفينهء لبخند نشسته ايد
اين کاخ ها
اسپ ها
ساز و برگ ها از شما
بازهم تابلوی ايمان بنا کنيد
و استخوان ملت جهل کشته
بی سوگ و ... مزار
بی ارج و اعتبار
به بازار رها کنيد
اما ...
هر استخوان سوخته و هر لاش گرم اين چمن
هر ذره و اجزای اين وطن
در دادگاه رسالت شرف فرياد می کشد
آزادی ... آزادی...
طنز ( اسد - سنبله1383)
نجیب الله دهزاد
لغت نامه!
تفنگ: مجازا" نوعی وسيلهء دفاعی، اما معنی واقعی آن، عبارت از گاو شيری می باشد که فقط يک لاخ دارد و معمولا" از طرف شب ميچرد!
برق: در قاموس" اديسن" لايت خوانده شده؛ مگر در وطن ما اين واژه را غالبا" بصورت مرکب تلفظ ميکنند؛ مثلا: چوب دراز و کج و پيچ خوردهء گوشهء سرک را ميگوييند پايهءبرق، به متخصص روسی که سه ماه سر و زير سيم های دزدی شده را پيدا نکرد ميگويند، انجنيير برق، جريان الکترونيکی خانهء قلدر را "برق ترو" و سيم سرخ رنگ چت آدم غريب را برق نوبتی ميخوانند، نصب ماشين های نوساخت پاکستانی را بازسازی برق، مسؤول يکی از رياست های خودکفا را ريس برق و به وعده های سريع رييس جمهور يک کشور "پوف های برقی" ميگويند!
معاش: اين واژه هنوز وسط دسترخوان و بانک سرگردان است، معاش مامور، معلم، صاحب منصب در دسترخوان؛ اما معاش رييس، جنرال، وزير، مشاور و ديگر وغيره های بی غم در بانک جاری ميشود!
قاموس نويس در حاشيه می نويسد که منظور از رييس، روسای مرکز و هدف از وزير، وزير صاحب ماليه نمی باشند!
انجو: اين ترکيب اختصاری در زبان انگليسی شايد به معنی مؤسسات غير دولتی آمده باشد؛ ولی قسمی که در فرهنگنامهء بازسازی ميخوانيم، انجو به معنی های ذيل هم نوشته شده است:
سازندهء بهترين پل های کم عرض و بی سرک، کشندهء دراز ترين جوی های پلاستيکی و خاکستری، وارد کنندهء جديد ترين موتر ها مد روز، مستأجرين شيک ترين دفاتر رهايشی، مصرف کنندهء سيل آسا ترين بودجهء ملی، و به صورت نسبی بيکاره ترين مدعيان بازسازی افغانستان!
انقلاب: تحول کيفی و بنيادی- " گروهی ازآن کيف می کنند و تعدادی از بنياد خراب ميشوند!"
زیر آهنگ
هنرمند خوش آواز، اينبار مثل "فرهاد" دل به "دريا" ميزند!
دست و دستپوش سياه تو خوشـــــــم ميايد
گردش ميل ســــــــــــــلاح تو خوشــم ميايد
همچو فاتح که درچـــــــوکی مسلــــک شيند
پوز بـــــــــالا و نگــــــــاه تو خوشـــــــم ميايد
خوشـم ميايد
فکر بازســــازی يکی تو که دو پاسپورت داری
ز تخصـــص تو فقط پنجـــــــهء فــرتــوت داری
همچو مشـــروم که بر بـــــــــــاغ وزارت رويد
رفت و برگشت دو ماه تو خوشــــــــم ميايد
خوشم ميايد
هنر و ذهن تو نــــازم که دمـــوکـرات شده ای
غـــرق تبليــغ مســـــاوات ز "بابات" شــده ای
همچــو " جکسن" که با صـوت ظــريفی خواند
چهره و دول و صدای تو خوشـــــــــــــم ميايـد
خوشم ميايد
راز مرموز "سيـــا" تو خوشم ميايــــــد
اکت و امضا و اداء تو خوشم ميايــــــــد
همچو وزير که يک وقتـی اروپــــا بودی
شستن مسلکی های تو خوشم ميايـد
خوشم ميايد
*** *** **** **** ******
به ياد شادروان احمد ظاهر ميسرايد:
جنگی جنگی جنگی جان، جان جان مره کردی پريشـان
در این کشور آمدی، وای وای اجل را کــردی ارزان
از بالا فرمـــان آمد
راکت به میدان آمد
راکت جوره جوره، وای وای
کابل به گریــان آمد
خلقی خلقی خلقی جان، جان جان کشورمه کردی ویران
سرقدرت آمدی، وای وای مره کشتی به زنـــدان
پلچرخـــــی جای تو
نام کشتارگـــــــاه تو
ششدرک اش چه باشد، وای وای
بگرامه کـــردی میدان
غربی غربی غربی جان، جان جان فرهنگه کردی نالان
در این قشلاق آمدی، وای وای طعنه زدی به تنبــان
گاهی کمـونیست شدی
گاهی تروریست شدی
تفنگ سالاره بمان، وای وای
غلام و "غربیست" شدی
جنگی جنگی جنگی جان نشانت بين چشــمان
وقتی ماشه کشیــــــــدی مغزاره کردی پاشان
غربی غربی غربی جان درلحظه های طوفان
ملت به زیـــــــــر راکت چکر زدی در آلمـان
خلقی خلقی خلقی جــان میزبان مست روسان
غم وطن چه باشــــــــد ضربه زدی به ایمان
لـــوده لوژی
وقتی زيادی نداريم، سؤال غريبانه يی مطرح نموديم و از صاحب نظران ”لوده لوژی" يا علم "غريب شناسی" خواستيم در زمينه نظری ارايه فرمايند. خواننده هم ميتواند مفت و مجانی بگويد که: " غريب يعنی چه؟"
يک، دو، سه شروووووع!
دهقان: " غريب يعنی خار، دفاعگر گلواژهء اغنيا که هنرمندانه به تنهء اجتماع پيوند خورده است."
سياستمدار: " غريب يعنی الههء پوستر های انتخاباتی."
سلمانی: " غريب يعنی کل، تيغ سياسی- اقتصادی از کله اش به راحتی می لشمد و روی گردنش مينشيند."
قانوندان: " غريب يعنی-حرف، اتوماتيک به هم ميچسپد، کلمه که شد عدالت مصنوعی ميشود، مساوات که گرديد زير پا ميشود و در آخر لگد سياسی "جمله"را ميخورد."
اقتصاددان: " غريب يعنی نان- پشت سوخته، بی نمک، جويين، (بدجوری) بی مايه، و ( خوب جوری) باب داندان."
وزير: " غريب عبارت از سيم خارک هشت طرف حرم سرای کابينه."
رييس جمهور: " غريب از نظر من تمديد جان در کالبد قدرت."
دموکرات: " غريب بمعنی مرغ، نه در قفس نه در باغ، زير دام دموکراسی."
موسقيدان: " غريب يعنی دول، نرخ صدايش به فاصله تعيين می شود."
سرمايه دار: " غريب يعنی قروت، برای تيز شدن دندان موش های انبار اقتصاد."
دولت: " غريب يعنی مزاحم، نه سير می کند و نه ميمرد که پلان گذاران نفس راحت بکشند."
رييس انجو: " غريب به دو معنا؛ مجازی "پروپوزل"، حقيقی دالر."
کتابفروش: " از نگاه حقير غريب آدم کور و بی سواد و خوب هم چشم چران."
زيست شناس: " غريب عبارت است از پرازيت روزه داری که به ميزبان انرژی می بخشد."
داکتر: " غريب يعنی سرطان رو به رشد در سلول های اجتماع."
سبزيفروش: " غريب يعنی شلغم، در حين بی ارزشی سينه صاف کن و زمستان کش."
مهندس: " غريب يعنی پل؛ استخوانی و مقاوم."
مجرد: " غريب بمعنی خسر بی دالر."
رهبر: " غريب عبارت است از شعار وحدت بانک و بغل جيب."
موچی: "غريب يعنی بوت ليلامی هم به پای خارجی برابر بوده و
هم تا آخر عمر پای داخلی را تحمل می کند."
رياضی دان: " غريب يعنی صفر طرف چپ."
گاردسون:" غريب يعنی دستمال کاغذی سرميز سياست."
حاجی: " غريب يعنی گوسفند مذکر عيد قدرت."
قاضی: " غريب يعنی متهم؛ سارق آفات و مصايب حويلی تقدير."
خود غريب: " غريب يعنی آدم لوده، که سراسيمه پول جيب اش را نشريه ميخرد تا گزارش رسواي خودش با سياست، و ولادت نا مشروع " عدالت " را بخواند!" (بهارستان - سنبله ۱۳۸۲)
دوه لس سالارونه!
غمسالار: دافغانستان تول ملکی خلک او حينی کسان په افريقايی ممالکو کی!
جيب سالار: هغه کسان چه مقامات وی او دالری معاش ولری!
گپسالار: د"آشنا" او د بی بی سی راديوگانو سياسی میلمنو!
گوش سالار: هغه خلک چه د "افغان بيسيم" او "روشان" سيم کارتونه دير اخلی!
قانون سالار: له بدی مرغه، تر اوسه پوری پدی ملک کی زيژيدلی ندی
وندسالار: د سرکاری مامورينو تقريبا" نيمايی برخه، که بيا هم غوارو دی کلمه ته لر واقعبينانه وگورو، سايی چی "ماشه سالار" هم ورته وايو!
کارسالار: کيدای شی چه انجوگانو هم پدی کی شامل شی؛ ولی د "سلطان کرزی" د حکومت لتانو ته کارسالار وايی!
شکم سالار: د بيا روغونی مسؤولين!
کور سالار:هغی کابينی غری چه د شيرپور په قضيه کی اره نلری!
وطن سالار: هغه درنو هيوادوالو چی "گرين کارت هم ورسره شته!
ننگ سالار: هغوی چه د خارجيانو تک راتک د دوی د سترگو په بنو کی جریان ولری!
وعده سالار: په عام توگه تول قدرت لرونکی، او په خاص دول، د انتخاباتو کانديدان!
اجتماعی(اسد - سنله1383)
مرگ حمیرا خودکشی نبود
آن موقعيکه عزیز، خواهرش را از ولسوالی زیباک به فیض آباد آورد، دو سال تمام میگذرد. دیگر زیباک در نظر این دختر، که در صنف یازدهم مکتب درس میخواند، آن زیبایی دوران کودکی اش را نداشت. حمیرا وقتی به بزرگی میرسد که سایهء شوم تهدید و بی عدالتی در تار و پود جامعه رخنه کرده است. فامیل وی وقتی فشار موجود را غیر قابل تحمل میبینند، او را در همرایی برادر، از راه های صعب العبور به شهر میفرستند، شاید از نظر اینها فیض آباد محیط بی دردسری برای ادامهء تحصل دختر شان باشد.
برادر که بعد از آمدن خواهرش از ناحیهء او مطمین شده بود، عازم لندن گردید. دو سال سپری شد، و سرانجام اوايل ماه اسد او از طريق هواپیما به فیض آباد میرسد. حمیرا که برای دیدن برادر اش، سالها را به دقیقه شماری سپری کرده بود، به مجرد دیدن وی از خوشحالی به گریه می افتد. زیرا او بود که حمیرا را از اجبار روزگار زیباک نجات داده بود. ساعت چهارعصر، خواهر هیچ کس را نمی گذارد که برای مهمانش نان شب را آماده سازد. حمیرا کسی ديگر را برای پذیرایی برادر مناسب نمی داند. و شاید او می انگاشت که باید امشب عزیز از دست پخت خواهرش چیزی بخورد.
صدای سرخ شدن روغن از آشپزخانهء که داخل حويلی متصل به دريا کوکچه قراردارد، بلند میشود، کسی متوجه این صدا نیست حتا حمیرا که داخل آشپزخانه است، زیرا روح و فکرش مالامال از لبخند و چهرهء برادر است. وقتی پیاز را میده میکند، از جایش بلند میشود. ناگهان سر درد خفیفی را احساس میکند و به خواهر کوچکتر میگویید:" سرم گیچ میرود، میخواهم لب دریا بروم و رویم را بشویم." خواهر قدری آب بالای پیاز سرخ شده میاندازد و به طرف دهلیز میرود تا به مهمانان سری بزند.
شام آرام آرام از راه میرسد ولی از حمیرا خبری نیست، در ابتدا هیچ کس متوجه غیبت او نمی شود. ساعتی بعد یکی از دیگری میپرسد حمیرا کجاست؟ ولی جواب های همه حاکی از نميدانم است.
تلاش برای یافتن او تا نمیه های شب بی نتیجه میماند. فردا صبح جسد بی جان حمیرا از نزدیکی های میدان هوایی در کنارهء کوکچه پیدا میشود. عزیز که دیروز از مسافرت برگشته است، امروزجسد عزيزترین موجود زنده گی اش را درآغوش میکشد و ساعاتی بعد جسد وی به ولسوالی زیباک انتقال میگردد.
خبر مرگ اين دختر جوان در فضای شهر پيچيد و همزمان با آن شايعاتی مبنی برخود کشی حميرا نيز برسر زبانها افتاد. برای آگاهی بيشتر در مورد چگونه گی اين مرگ با اقارب وی در تماس ميشويم، ولی دوستان و اقارب همه اين شايعه را تکذيب ميکنند. حرف های در مورد نامزدی اجباری وی فردای روز حادثه از گوشه و کنار شنيده ميشد؛ ولی به گفته فاميل حميرا، آنها دليلی برای خودکشی وی نمی بينند. اگر مسألهءازدواج اجباری مطرح ميبود، آيا دختر تحصيل کرده يی که در مقابل تهديد دو سالی قبل در زادگاهش با چنگ و دندان مقاومت کرد، نمی توانست در فيض آباد و در يک قدمی دفاتر حقوق بشر و مؤسسات حقوقی دولتی از خودش دفاع کند؟ و گذشته از آن برادری که خواهرش را با صد ها مشکل به شهر ميرساند، و در واقع يگانه ناجی وی از خودکامه گی های محيط است، چگونه ميتواند در مقابل وی بی تفاوت باشد وسرنوشت او را خلاف خواست و نظر خودش رقم بزند؟!
به نقل از پسر کاکای حمیرا، دو تن از محصلین گفته اند که اين صحنه را از آن سوی دريا مشاهده نموده اند، حميرا وقتی دست و رويش را ميشويد، از جايش بلند ميشود تا به خانه برگردد ک ناگهان پایش از بالای سنگ میلغزد و به پهلو داخل دریا می افتد. برای چند ثانیه دست هایش را با تلاش ناکامی برای نجات تکان میدهد، و دیگر آثاری از وی بر روی آب باقی نمی ماند. محصلین گفته اند که برای نجاتش فریاد کرده اند؛ اما در این سوی دریا هیچ کس صدای آنها را نشنیده است.
حميرا ۲۱ سال داشت و در صنف دوم پوهنحی نرسینگ مصروف تحصیل بود.
طی سالهای اخیر گفته میشود عمده ترین علت و انگیزهء خودکشی دختران جوان در بدخشان، ازدواج های اجباری بوده است. سال قبل دختری از فیض آباد، در واکنش به عملکرد پدرش که میخواست وی را با مرد مسنی نامزد نماید، خودش را به دریا انداخت که با تأسف دوسیهء وی توسط هیچ ارگانی مورد تعقیب و بررسی قرار نگرفت. به نظر کارشناسان مسايل اجتماعی نادیده گرفتن خواست و احساسات جوانان خود یکی از انگیزه های بروز حادثات در جامعه می باشد.
