فرهنگی(قوس- جدی- دلو 1383)
نازی شریفی، شاعری از نسل نیما
اگر از هر هموطن مان در هر کجای دنيا پرسيده شود که سرزمين شعر و شاعران در افغانستان کجاست؟ بی درنگ، جغرافيای ذهن اش از نقشهء بدخشان، که بی جا آنرا ولايت شاعران نگفته اند، پر خواهد گشت. بی شمار شاعرانی که در همه حال کوکچه نمادی از نجوای آنهاست و استقامت پامیر مثالی از شکوه ادبی شان - به استثنای شمار محدود - بقيه همه از غزل آغازيده اند و به گمان ميرسد به قافیه چنان دل بسته اند که شکستن سنت شعر کلاستيک را یک حیف ادبی میدانند، و شاید هنوز آمادهء دیگرگونه گی ذهنیت شعری نمی باشند، و اگر هم گاهی آزمون گونه سری به پس کوچه های شعر سپید زده اند، جز بن بست نثر پاشیده، ديگر چيزی در آدرس خویش نیافتند، برگشتند، دوباره دامان ابريشمين غزل در دست پيچيدند تا قلم را از قافیه هجرتی نباشد. نازی شريفی از جمله محدود شاعران بدخشان است که شعر نو يا به اصطلاح نيمايی را در داخل مرز های ولايت اش تجربه می کند. کسانی هم که از قبل اين سبک را شروع کرده و تعدادی هم که اکنون ا ز پیشگامان شعر جدید در افغانستان بحساب می آیند، شايد سعادت شان را در شعر جديد مديون مصاحبت با منابع غنی ادب فارسی باشند که غير از بدخشان در هر کجای ديگر ميتوان بدان دسترسی داشت.
شريفی به نظر من از نادر شاعرانی است که از غزل به عنوان نردبان عروج بر برج شعر استفاده نکرده است. ولی اين خانم توانا روزگاری را در غربت به سر برده و شايد همين غم غربت است که مايهء برای آفرينش شعر جديد دراندیشهء وی شده است.
سيمای شهروند با توجه به اهمیت موضوع گفتگوی کوتاهی را با این شاعرهء جوان انجام داده است که تقدیم تان میگردد:
سيمای شهروند: خانم شريفی، با عرض سلام و تشکر از اينکه دعوت ما را برای اين مصاحبه کوتاه پذيرفتيد، بفرماييد به خواننده های ما بگوييد که در کدام سال به سرودن شعر آغاز کرديد و اولين بیت های را که تجربه کردید، کدام است؟
نازی شريفی: با سلام خدمت شما و خوانند گان عزيز ماهنامهء سيمای شهروند. وقتی حوادث عالم وجود عينی خودشان را در کلمات پیدا می کنند به جاویدانگی می رسند و از فنا دور می شوند. اولین شعرم را در سال ۱۳۷۷ در کشور ایران سرودم، بعد از آن با تشویق برادرم عبدالصمد ندیمجو، که خود از جملهء شاعران و نويسنده گان هستند، به سرودن شعر ادامه دادم. عنوان اولین شعرم " غربت" است که قسمتی از آن را اينگونه میخوانید:
لبخند هایم مهمان قفسی است که غربتش گویند
دیرگاهیست که هجوم غم مهمان منست....
سيمای شهروند: قسميکه دوستداران شعر و شهروند، هر دو، چند سرودهء شما را در این نشریه خوانده اند، همه شعر های شما نو یا نیمایی می باشند، شعر کلاستیک هم سروده اید؟
نازی شریفی: از کودکی با شعر کلاستیک آشنا هستم. در هشت سالگی دیوان حافظ را نزد استادی تعلیم دیده ام؛ و اما تا بحال بنام شعر کلاستیک قلم بر نداشته ام.
سيمای شهروند: چه انگیزه باعث شد تا به شعر روی بیاورید؟
نازی شریفی: انگیزه یی نداشتم. در نوجوانی دید آدم ها نسبت به همه حوادث بازتر و موشگافانه تر است. یکی علاقه مند ورزش می شود، یکی بدنبال نقاشی و خطاطی و سفالگری میرود، من هم شعر را انتخاب کردم. چون که شاعر در خانوادهء ما بود، شاید منم بخاطر خواهر و یا برادرم بود که بدنبال شعر رفتم. هر وقت که شعر آنها را میخواندم بفکر فرو میرفتم و پیش خود می گفتم شاید منم بتوانم بنویسم، بالاخره اولین شعرم را نوشتم که با تشویق فامیل و دوستان روبرو شدم.
سيمای شهروند: خوب اینکه خودتان شعر کلاستیک نه سروده اید، یک مسله، یعنی برای انتقال پیام تان به مخاطبین، شعر جدید را مناسب یافتید؛ ولی معمولا" برای خواندن شعر دیگران به کدام نوع شعر علاقه دارید؟
نازی شریفی: از همه چیز مهمتر برایم این بود که شعرم در یکی از نشریات ایران به چاپ برسد که رسید و مرا بیشتر تشویق کردند. علاقه هم به شعر نو زیادتر است چرا که شعر شاعران بزرگی چون نيما، فروغ، سهراب سپهری و شاملو را مطالعه می کنم، می بینم که در پلهء اول نردبان هستم که تا بالا رفتنم هنوز راه درازی باقی است. البته علاقه یی که برای شعر کلاستیک دارم در جای خودش است.
سیمای شهروند: از شاعران گذشته و فعلی به کدام یک بیشتر علاقه دارید و شعر شان را می پسندید؟
نازی شریفی: به شاعران گذشته و شعر شان احترام خاصی دارم. و علاقه ام به شعر حافظ از همه بیشتر است. از شاعران فعلی به همهء آنهایی که اثر قابل قبول بر جا میگذارند و در دنیای شعر زحمت واقعی را می کشند به همه شان احترام دارم و در عرصهء فرهنگ و ادب کشور کار های بزرگ شان را ستایش می کنم.
سيمای شهروند: میشود یک کمی هم در مورد تحصیلات تان بگویید؟
نازی شریفی: دورهء متوسطه و ابتدایه را در افغانستان و بقیه را در ایران با مشکلات شرایط مهاجرت در حد ۱۲ سال خواندم. حالا در موقعیتی هستم که باید ادامه تحصیل دهم و از سال آینده انشاالله تصمیم دارم به تحصیلم ادامه دهم.
سيمای شهروند: در مجموع چند قطعه شعر سروده اید، آیا آرزو دارید در آینده صاحب دیوانی باشید؟
نازی شریفی: امید و آرزو کلماتی اند که آدم را به تلاش وامیدارند.
منم تلاش می کنم تا روزی به این آرزو برسم؛ اما راهی هنوز باقی است تا پخته تر شوم، تحصیل کنم، آنوقت شاید نوشته هایم نیز بهتر شود. تا به حال حدود ۲۰۰ قطعه یا بیشتر شعر سروده ام.
طنز(قوس- جدی- دلو 1383)
نجیب الله دهزاد
کابينهء قسم خور!
اتفاقا" آن شب مثل همیشه نبود که برق مان نیاید؛ ولی خوب باز هم نیامد. تنها وسيلهء ارتباط با دور و بر دنیا همین رادیو چینایی را داشتیم. خبر ها غالبا" از کشتن و بستن در فلسطین و عراق حکایت میکرد. رادیو آشنا هم چیزی برای شنیدن نداشت. صحبت آشنایان تلفونی تمام شده بود. تبصرهء صدای امریکا هم که به درد ما نا امریکایی ها نمی خورد. جام جهان نمای بی بی سی همه اش در بارهء غنی سازی یورانیم ایران حرف میزد. تمام فرکوانسی ها را گشتم تا ببینم شاید یک کانال دوست و آشنای دیگری به دری یا پشتو حرف بزند که ما هم بفهمیم. چون شب های زمستان بیشتر از حد معمول دراز هستند و آدم نمی تواند تا صبح روز بعد ده ها خواب وحشتناک دولتی و غیر دولتی نبیند.
دستم روی امواج رادیو کهنه میچرخید و تصادفا" یک شبکهء جدید خبری را پیدا کردم که درست مثل خیلی های ما تلفظ کلماتش دری را اذیت میکرد. اولین خبر از انتخابات بی خطر عراق بود که به گفته "چیززاد" خود شان بدون حادثهء الهی دایر خواهد شد. و خبر دوم در مورد حلف وفاداری کابینهء یکی از کشور های افریقایی بود که چندان در شنیدنش بی میل نبودم. درست یک هفته پیش از این کابینهء خودمان هم معرفی شدند. چون آن موقع در سفر بودم کلمه یی از سوگند بیست و شش هفت وزیر را نشنیدم. بنابرین رادیو را بلندتر کردم و با دقت به حرف های که رییس جمهور آن کشور میگفت و کابینه اش آنها را از عقب وی تکرار میکردند گوش گرفتم. شما را نمی دانم اما برای من شنیدن این گونه سوگند ها بسیار لذت بخش و کیف ناک است، بخصوص که از حنجرهء دو سه درجن سیاستمدار به تکرار خارج شود. راستی یک چیز را نشد واضح تر بفهمم که آیا کابینه این کشور سیاه پوست مشارکتی بود یا ائتلافی. بهر صورت قسمتی های از مراسم حلف وفاداری از رادیو بخش شد و منم با همان سواد وقت شاهی رونویس اش کردم. رییس جمهور منتخب کشور متذکره قسم دادن اعضای کابینه اش را این گونه آغاز کرد:
ما اعضای کابینهء دولت جمهوری ... بنام خدای بزرگ سوگند یاد می کنیم که:
ما اعضای کابینهء دولت جمهوری ... بنام خدای بزرگ سوگند یاد می کنیم که:
- از شرف دموکراسی، صلاحیت خارجی ها، آزادی انجوها، و افتخار چوکی های به ما داده شده دفاع خواهیم کرد.
- از شرف دموکراسی، صلاحیت خارجی ها، آزادی انجوها و افتخار چوکی های به ما داده شده تا پنج سال آتی دفاع خواهیم کرد.
- دست به خریدوفروش رياستهای وزارت و ساختن انجوهای شخصی نمی زنیم.
- دست به خریدوفروش رياستهای وزارت وساختن انجوهای شخصی نمی زنیم.
- در محلات فقیر نشین بلند منزل نمی سازیم.
- در محلات فقیر نشین بلند منزل نمی سازیم.
- بعضی از مستحقین را هم به بورس های خارجی می فرستیم.
- بعضی از مستحقین را هم به بورس های خارجی می فرستیم.
- از پول ناروای تریاک تفنگسالار تربیه نمی کنیم.
- از پول ناروای تریاک تفنگسالار تربیه نمی کنیم.
- ورقهای پاره شدهء تابعت دومی مان را در آخر وظیفه دوباره به هم نمیچسپانیم.
- ورقهای پاره شدهء تابعت دومی مان را در آخر وظیفه دوباره به هم نمیچسپانیم.
- بیرون از چوکات وزارت سیاستبازی را روا نمی دانیم.(ولو که رهبر حزب هم باشیم)
- بیرون از چوکات وزارت سیاستبازی را روا نمی دانیم.
- و دیگر وغیره های را که مردم میگویند انجام نمی دهیم.
- و دیگر وغیره های را که مردم میگویند انجام نمی دهیم.
- در آخر به راستی و صداقت سوگند میخوریم که
- در آخر به راستی و صداقت سوگند میخوریم که
- پنج سال بعد کاندید شدن در مقابل شما را گناه دموکراتی و شرعی میدانیم.
- پنج سال بعد کاندید شدن در مقابل شما را گناه دموکراتی و شرعی ميدانيم.
ساعت پنج صبح با رويا های عجیب و غریبی از خواب بيدار شدم. برق نيامده بود ولی راديو هنوز هم حلف وفاداری کابينهء همان کشوری را که سر شب برايتان نوشتم، تکرار ميکرد! و میگفت:
ما اعضای کابینهء جمهوری ... ( البته بخاطر گپ خراب مردم که نگویند از کابینه تجارتخانه ساخته اند) با چای الکوزی قسم میخوریم که در شورای عالی وزرا حتی وزیر تجارت را خبر نمی کنیم!
وزیر ترانسپورت جواب هوایی داد!
جناب قاسمی صاحب سر شما بد نخوره. ما با یک وزیر هوانوردی کابینهء بعدی مصاحبه میکنیم که در زمان ماموریت شان، طیارهء یک شرکت مسافربری خدای نا کرده خدای نکرده سقوط میکنه و ایشان در مقابل خبرنگاران منحیث جوان ترین مسؤول کابینهء گلچین دولت منتخب اینگونه پاسخ میدهند!
متذکر می شویم که به نسبت اضطراری بودن وضعیت، سؤالات و جوابات مکمل نوشته نشده اند، به معنی تقریبی جملات اکتفا می کنیم.
سؤال صدای آزادی: جناب وزیر صاحب ترانسپورت، زودتر بگویید در طیاره چند نفر بود؟
وزیر (با نگاه زیر چشمی به رییس شرکتی که طیاره اش مفقود شده) لست هنوز به ما نرسیده.
سؤال ایرنا: وزیر صیب شما در عصر موبایل و انترنیت زنده گی میکنید، چرا بعد گذشت شانزده ساعت نمی دانید چند آدم به امید شما مرد؟
وزیر: از وزیر مخابرات بپرسید که چرا لین های تلفون و انترنیت درست کار نمی کنه.
سؤال صدای امریکا: اگه این همه آدم در اروپا و امریکا کشته میشد؛ حالا سراسر دنیا را غوغا به پا میکرد ولی شما هنوز نمی دانید که طیاره کجا رفته؟
وزیر: نیروهای آیساف و ائتلاف ملی امکانات دارند، همرایشان جلسه میگیرم، جلسهء طولانی!
سؤال رادیو کابل: حادثه روز قبل اتفاق افتاده و شما هنوز نجات نجات دارید، میخواهید چه را نجات دهید؟
وزیر: جنرال عظیمی" نجات" گفت من هم گفتم!
سؤال تلویزیون الجزیره: احتمال حملهء تروریستی وجود داره؟
وزیر: ( بعد از گلو صاف کردن) خوب این مسؤولیت ( بلک باکس) است که به این سؤال پاسخ دهد. دعا کنید که اردوی خودمان پیداش کنه.
تلویزیون الحیات: میگن که مسبب مرگ سرنشنیان هواپیما نیروهای امریکایی مستقر در بگرام است، راست است؟
وزیر: بعید نیست که القاعده باز هم به ائتلاف تهمت بسته کنه. بنده شخصا" عقیده دارم که تهمت به نفع صلح نیست.
سؤال تلویزویون محلی هرات: چرا هواشناسی کابل هوا را یک ساعت قبل مناسب خواند؟
وزیر: تصمیم پیلوت به وزارت ما مربوط نیست، این که چرا نشست نکرد از کمپنی قرغزستان پرسان کنید!
سؤال هفته نامهء مسلک: علت عوارض تخنیکی بود؟
وزیر: ببخشید بنده شخصا" مسلکی نیستم، این موضوع را تحقیق میکنیم.
سؤال مجلهء نجات: شما عملیات نجات را چه وقت شروع میکنید؟
وزیر: قوای آیساف و ائتلاف وعده کرده اند که بعد از پیدا شدن جعبهء سیاه خبر مان کنند.
سؤال نشریهء دموکراسی: از صحبت تان معلوم میشه که اصلاح سن شده اید، چرا همین کار را در حق تجربه تان انجام ندادند؟
وزیر: مه رفتم که جلسه داریم، فردا که به جای کامگار خلیلزاد آمد، از خودش بپرسید!
دلو۱۳۸۳
وضعيت "زير آهنگ" وخيم شد!
شما هم خبر داريد که چند ماه قبل با ورود محترم زلمی خليلزاد سفير کبير ايالات متحده به فيض آباد محفلی با شکوهی به افتخار شان ترتيب شد که در آن يکی از هنرمندان خوب و موفق بدخشان، آقای ميری مفتون هم به همين مناسبت آهنگی سرودند.
زير آهنگ وقتی شنيد که آواز خوان با استعداد بدخشان به خليلزاد ميگه که : " از آمدنت شاد شديم شاد، آقای خليلزاد" يک بار سر شوق آمد و هوس کرد اين بار پناه به خدا از هنرمندان محلی خودمان تقليد کند. گلوی اش را صاف کرد و شروع کرد که بگويد:
از وعدهء بسيار تو فرياد، آقای خليلزاد
از برق پوفت آب شده باد، آقای خليلزاد
هر جا که سرک بود و يا جادهء خامی
از قير نگاهت شده آباد، آقای خليلزاد
بلی، زير آهنگ مشغول ساختن کمپوز همين خواندن بود که يک دم گلو اش غپ شد و به کلی از حرف زدن ماند. ترديد ما در سردی هوا بود؛ ولی يک معالج امراض سياسی نظر داده که زير آهنگ کلمهء " وعده " را زياد تکرار کده که به اين روز گرفتار شده، ما اول به داکتر پوزخند زديم؛ ولی او پوزکنده گفت که وعده های خليلزاد صيب بسيار چرب است گلوی خواننده و شنونده را تخريش ميکنه. حتی ميتانه کليسترول خون بازسازی را بالا ببره!
صمد صارم
بازسازی واژه ها!
ذوالرياستين- آنکه دو دوره ريس بود و دو دور ديگر نيز خواهدبود.
ذوالقرنين- آنکه همه ازو مي ترسند. به سفارت امريکا مراجعه شود!
ذوالوجهين- دفتر يوناما.
ذواليدين- آنکه دست دو سفير بهمراهش بود.
ذواليمينين- آنکه هم سپهسالار بود هم نايب سلطان، اما از هردو ماند!
ذو الحاميين- آنکه که دو حامي داشته باشد. ( به معني ذواليدين هم آمده است)
ذوالمعيشتين- وزرايي که نصف دوره وزارت را در خارج سپري کردند.
ذو البلايين- آنکه فرمود: "بلايم در پس تان"
ذوالجناحين- آنکه دلش با جناح محکوم و زبانش با جناح حاکم بود. ( به لويه جرگه مراجعه شود)
ذو اللسانين- سرود ملي بود که نشد.
ذو الحياتين- آنکه وزارت اينجا دارد و کاشانه جاي ديگر.
ذوالتابعتين- آنکه هم پَرد، هم بَرد(چيزي شبيه شتر مرغ).
سروش کریمی
زیرآهنگ
با معذرت که این بار زیر آهنگ نتوانست برای تان بخواند. شاید از خسته گی زیاد، یا از ورم گلو و یا هم از درد "راستگویی". بهرصورت، در این شماره نوبت را به دوست دیگری واگذار کرد تا چهاربیتی های شان را که در مورد تشکیل کابینهء جدید سروده اند، زمزمه کنند:
**** **** ****
چه شد آن شب که در دل خانه می کرد
به سقف مهربانی لانه می کرد
سر شب داد ما را یک وزارت
ولی صبحش هزاران بانه (بهانه) می کرد!
**** **** ****
گهی از نام های" واجدان" گفت
گهی یک حرف دیگر در میان گفت
چو برخوانند نامم را برایش
"نه" کوتاه، ولی زیر زبان گفت!
**** **** ****
شب چوکی گرفتن بود دیشب
و چشم خواب روشن بود دیشب
درون دلگشا آیینه بندان
حدیث دزد و خرمن بود دیشب!
**** **** ****
چرا ا ز"وی" گسستم از که پرسم؟!
و اینگونه شکستم از که پرسم؟!
وزارت رفت و من درمانده خویش
نمی دانم کی هستم از کی پرسم؟!
از قول بشر دوست:
مرا کرده پریشان این وزارت
ندارد هیچ سامان این وزارت
بسان کودکی در دست انجو
شده برباد و ویران این وزارت!
از قول کرزی
به گوش ان جی او پر گفت و بگریخت
غلط فرمود و بی سٌر گفت و بگریخت
به وقت کار در پیکار اشرف!
چون میدان دادمش قٌر گفت و بگریخت!
زمزمه های الهام (قوس – جدی- دلو 1383)
برات محمد سودا
زندهء بی دست و پا گویا که در صحراستیم
ظاهرا" بینا مگر از بیم نابینـــــــــــــــاستیم
رهروی در گلشن آز و طمعه برما نــــــشد
خارج چشم باغبان پیر بی پرواستــــــــــیـم
هر کجای سر برآوردیم بر سر کوفتنــــد
بس که ما افتاده گان پیش این پا هاستــــــیم
دیگران را ساغر عشرت همی لبریز شـــد
ما چون آب ریگزاری از بهر خود کاستـیم
روزگاری کوکه گردد راست تا منجان سرک
زین تمنا ها هزاران زخمه بر دلهاستــــــــیم
غرق سودا گشته ام زین رمزدر دور حیات
زهرگشت برکام ما هرجا که شربت خواستی
میر محمد موسی تسکین هروی
بازی
به پیش قامت دلبـــر دلم در بر کنــــــــد بازی
دلم در بر به پیش قامت دلبـر کنـــــــــــد بازی
نگه دزدیده می افتد بچشــــــم سبـــز او گاهی
چو آن غواص کو در لجهء اخضـــــر کند بازی
سپند آسا به آتش سوخت دل را خــال هندویش
شرارمهـر مهرویان به خشـــک و تر کند بازی
اگر حـرفی نویسم از خــــــــــم زلف پریشانش
قلم از شوق روی صفحه و دفتـــــر کنــد بازی
بهر سو آفتاب عارضش تابـــد دل ازشــــــادی
چو پروانه به گرد آتش مجمــــر کنـــــــد بازی
نشسـته بر لب لعلش چه زیبـــا خــال مشکینی
تو پنـــداری که هنـــــدو بر لب کوثر کند بازی
ثبات یک نفس دارد جهــان چون قطرهء شبنم
سحرگاهـــــــــان به برگ لالهء احمر کند بازی
هوس قانع نباشد هر چه بنوازی چو آن کودک
بساط هر چه رنگین باشدش خوشتر کند بازی
بدامن طفل اشـــکم میچکد تسکین شب هجران
بسان کودکــی، در دامن مــــادر کنــــــــد بازی
پرویز کاوه
دو تا تفنگ - دوتا سنگ
دوتا تفنگ؛ دوتا سنگ در کنار چراغ
و يک کليد پر از زنگ در کنار چراغ
دو شعر؛ شعر به آخر رسيده؛ شعر خموش
و يک مسافر دلتنگ در کنار چراغ
نشسته - يک قفس آواز - در برابر باد
و يک گلوی پر آهنگ در کنار چراغ
و يک نگاه پر از انتظار غرق سکوت
درين حوالی شبرنگ در کنار چراغ
دو تا تفنگ (قلم) با دو تا گلوله سرد
دوتا گلوله بی رنگ - در کنار چراغ
و يک سکوت به آخر رسيده (يک فرياد)
و يک صدای پر از جنگ... در کنار چراغ
کاووس وکيلی
پاییز آرزو
شاخه یی بود و شکست
شبنمی بود و چکید
مرغکی سر خوش آوازهء سبز
که در آن کنجکی باغ
بر سر گلبن چنبر زده بود
آه گفت و...
به زمین خورد...
... و بمرد.
ز در رهرو باغ
مرد خم قامتی آمد به درون
کاروانی بار
از خنده به لب.
کوله باری ز امید
بر کتف کرده سوار
چشم واکرد و بدید
همه افسرده و بشکسته و نابود شده
آه، آه، تلخ گریست
و ز دل نعره کشید
" وعده و قول و قرار؟"
بدر و دامن باغ
واژه ها سر زده تکرار شدند
او تف انداخت به تکرار صدا
بی وداع دور بشد
و دیگر باز نگشت
راغ هم سبز نشد
تا هنوز هر کی رود
این نوا میشنود راغ باز نگشت
کرار صدا
شدهcture
"تف بر این وعده و این قول و قرار"
و دیگر هر چه که است
مشتی از اخگر پارینه و بس
میرزا محمد اسعد- شغنان
تقــــــــوی
د رجوانی توبه کردن عار نیست
همتی بهتر ز ا ستغفار نیست
گر تو آری دامن تقوی به کف
ثروت عالم ترا در کار نیست
پند واعظ گیر و نیکو کار باش
ور نه درعقبی تراغمخوار نیست
باشدت گر پیشه نیکی در جهان
زهیچ درد و غم تنت بیمار نیست
زاهدی دشوار باشد سهل نیست
گر بخواهی آن قدر دشوار نیست
ور نه آری نعمت دنیا به دست
بهتر از صبر وشکیبت یار نیست
از صراط المستقیم گردیده دور
آنکه شبها تا سحر بیدا ر نیست
بایدت چون تارک دنیا شدن
کز عبادت لحظه بیکار نیست
مصطفی شد رهبر کاروان دین
زانکه پیش اش پرده بر اسرار نیست
این نصیحت یادم آمد ازرسول
گرکسی داند حقیقت خوار نیست
" اسعدا" گفتار طولا نیت چه سود
زانکه در صد گفته یک کردار نیست
۱٧/۱۲/۱۳٧۵
عبدالعزیزنایبی
نن اميل زما د ا وښکو دی شلیدلی
سرګردانه د ګریوان په لوری درومی
نن دیار د سورو شونډو شرابونه
د رقیب د جــــام په لور ور درومی
نن زما دعشق کاروان لاره کړه ورکه
د هجران د بیابان په لوری درومی
نن دیار خیال مرور دی زمونږ دکلی
دصیاد د مکر دام په لور ور دروم
همايون حافظی
فریــــاد
زبان چشم گویایت
نهفته راز های خفته جور زمان را
بازگویی میکند هر دم
که هر از گاه،
انگشتی گلوی نازکت را
بافشاری سخت آزرده ست
تا فریاد را در سینه ات سرپوش بگذارد
من از امواج پر نور نگاه های تو میدانم
و از چشم تو میخوانم
که وجدان تو بیدار است
سری آزاده ات از شور سرشار است
