فرهنگی(حوت1383 و حمل1384)
صبا، رییس امور زنان ولایت جوزجان
زمزمهء کوکچه
هر روز که میگذشت و هر صبح که میدمید برایم روز نبو د و روشنایی صبح را نداشت. من بدنبال ستارهء صبح بودم. چشمانم در جستجوی روشنی بود که نوید آزادی دهد روز ها و شب ها سپری میشد؛ ولی برای من همه اش شب بود منتظر حوادث بودم که سیاه دلان کور دل به کدامین جاهای سرزمینم تجاوز مینمایند و چگونه انسانهای بیناه کشورم را نابود میسازند. روزها میگذشت و روانم بیشتر افسرده میگشت به خداوند(ج) التجا میکردم که چنین بلای عظیم و هیولای وحشتناک را بقدرت خویش نابود سازد. احساس کردم که صدای در آسمان در طنین است میگوید:" زمان در کار است." دشمن دشمن است، مقاومت را ادامه دهید. گاهگاهی آرامش روحی ام را در زمزمه های خروشنده کوکچه جستجو میکردم و به کنار آن می ایستادم و به امواج آن قصه ها میگفتم، قصه های به درازای یلدا و به تاریکی شب. از شلاق میگفتم و به واژهء ناآشنای کیبل فکر میکردم که چماق بدستان مرتجع و فرهنگ ستیز چگونه بر فرق زن و مرد میکوبند، از کشتار و توهین همزبانانم بیمار روانی بودم، از وحشت شلاق میگفتم وحشتی که مادر نعش به خون خفتهء پسر را نادیده گرفت، از کوچ اجباری و سیاست زمین سوخته قصه ها داشتم، قصه هایم ادامه داشت و کوکچه غرش کنان از پیش چشمانم میگذشت گویا برایم اشارت میداد که توان شنیدن قصه هایم را دارد در کنار سنگی ایستادم به فکر عمیق فرو رفتم ناگهان صدای دلخراشی ذهنم را مغشوش کرد این صدای واقعی نبود هیولای وحشت بود که با صدای عبوس خویش میگفت:" محرم تو کجاست؟"
به اطراف نگریستم احساس کردم آن اجنبیان آرامش فکری ام را برهم زدند. به خود آمدم کوکچه با زبان بی زبانی خروشید و نعرهء جانانه سر داد که اندیشه بیجا به خود راه مده زاغان سیه دل را در این جا جای نیست." شکر خداوند بجا کردم و از آب نقره گون آن نوشیدم و از کوکچه پرسیدم که چگونه بخت خواهم یافت، دریا با صدای رسا گفت:" پامیر و هندوکش و البرز، کوه های تسخیر ناپذیر اند و از کوکچه هم هیچ دشمنی نتوانسته است که عبور کند" بخانه برگشتم و به حافظ رجوع کردم و سرنوشت ملتم را به فال گرفتم اینطور مژده داد:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
با خوانش مژدهء حافظ آرامش احساس کردم و بار دگر بر ساحل دریا نشستم. دریا سؤالات تازه یی از من داشت گفت بگو به جرأت بگو آن هیولا اینجا نیست بگو از کشته شده گان شهر بامیان، از ناله های حزن انگیز خانه های سوختهء هزار باغ، از خواجه غار چه میدانی بگو از قریه های آتش زدهء سرپل و سنچارک و درهء صوف، از تاکستانهای شمالی برایم قصه کن. گفتم این قصه ها را پایانی نیست و اما کوکچه که شلاق فرهنگ ستیزان ندیده بود با غرور میگفت فقط زمان در کار است و آن زمان را که کوکچه نویدش را میداد فرارسید، غرش سهمگین از شمالی برخاست و حرکت زمان را سریع تر ساخت، سوار کار دلیری از دور ها نمایان شد. واپسین بار اسپ اش را بر شاخهء چنار پیر قصه گوی بست و نوید آزادی داد و ودیعهء آزادی را به بهای خون هزار سوار کار ارمغان آورد. صدای فتح ام البلاد در گوشها طنین انداخت؛ غرش کوکچه بیشتر شد. اینبار قدم هایم بسوی آن استوار تر گشت و با تبسم فاتحانه دستانم را بسویش تکان دادم و آزادی هیرمند و آمو را برایش تبریک گفتم. اینبار خاطر کوکچه آرام شد.
اقتصادی(حول1383 و حمل1384)
فریدون حافظی
بدخشان در دو سوی دریای صلح
بازگشایی سه بازار سرحدی و امضای دوموافقت نامه (سازش نامه) خود یک گام سودمند در تاریخ بدخشان بشمار میرود. خوشبختانه سفر اخير یک هیأت دولتی و تاجران که در رأس آن محترم الحاج شمس الرحمن شمس معاون و سرپرست مقام ولایت قرار داشت دستاورد عظیمی برای مردم بدخشان را به همراه داشت. در احداث و ساخت سه پل بر فراز دریای آمو که از ارزشمندترین کارها برای مردم دو طرف بشمار میرود دولت برادر تاجکستان نقش فعالانه یی را ایفا نموده است. زمانی که از فراز یکی ازاین پل ها عبور میکردیم به وضاحت دریافتم که احداث این پل ها چقدر حیاتی بوده و مردم دور افتادهء سرحدات بدخشان که از محروم ترین مردمان سرزمین ما هستند. این راه های صعب العبور و طاقت فرسا را با مشکلات زیاد می پیمایند تا به نزدیک ترین مرکز بازار که بعضا" ده تا پانزده روز پیاده روی را در برمیگرفت، برسند. علی محمد نیاز محمدوف رییس بدخشان خودمختار تاجکستان گذشته از مهمان نوازی اش یک مرد مبتکر و دیپلومات نیز میباشد. افتتاح بازار مشترک سرحدی اشکاشم در اولین روز سفر هیأت افغانی صورت گرفت که مردمان هر دو طرف آمو میتوانند کالاهای مورد نیاز مقابل را هر پانزده روز بعد به محل از قبل تعیین شده برای این مقصد انتقال داده و به فروش برسانند.
دومین بازار مشترک سرحدی درست در ساحهء که پلی بر فراز آمو در منطقهء شغنان احداث گردیده است، دایر خواهد شد. این پل میتواند منحیث راه مهم مواصلاتی برای مردمی که در اثر برفباری های زمستان ارتباط شان با بقیهء مناطق همجوار قطع میگردد بشمار آید. ساحهء سومین بازار مشترک در فاصلهء ۴۰۰ کیلومتر دورتر از اشکاشم در ولسوالی نسی واقع میباشد. در این منطقه راهی وجود ندارد. مردم برای رفت و آمد به مرکز بدخشان و یا به ولسوالی های همجوار به مشکل زیادی مواجه اند.
دریای آمو از سوی مقامات بدخشان خودمختار بنام دریای صلح مسمی گردیده است. این در حالی است که مناطق دو طرف در امتداد این دریا از نگاه فزیکی و شکل ظاهری از هم فرق دارند، یک طرف عقب مانده و بدون راه های مواصلاتی و برق و امکانات ارتباطی؛ اما در سوی دیگر مظاهر پیشرفت و تمدن مانند سرک قیر، برق و تلفون وغیره. ولی از همه مهمتر داشت های فرهنگی و معنوی مشترک مردمان این مناطق میباشد، با همی در زبان، فرهنگ، دین و عنعنات میتواند در انکشاف و توسعهء روابط اهالی دو سوی دریای آمو نقش به سزای داشته باشد.
شهر خارق مرکز ولایت بدخشان خودمختار یکی از محلات زیبای تاجکستان است. شهری در احاطهء کوه های پوشیده از درختان کوهی، در این شهر واقعا" میشود نشانه های بارزی از تمدن و فرهنگ غنی را مشاهده کرد.
توافق نامهء که فی مابین علی محمد نیاز محمدوف و الحاج شمس الرحمن شمس معاون مقام ولایت به امضأ رسید حاوی ده ماده بود. برطبق مفاد این توافق نامه اهالی ولسوالی های درواز در صورت داشتن مریض عاجل می توانند از مرز عبور نموده و با کسب اجازه ادویهء مورد ضرورت شان را تهیه کنند. همچنان در این قرارداد بر روابط حسنه و حسن همجواری و ارتباطات فرهنگی و تجارتی بین دو بدخشان تأکید گردیده است. سازش نامهء تجارتی نیز که حاوی بیست ماده بود، بین بای محمد علی بخش و الحاج سید اولیا به امضا رسید. این توافقنامه نیز پیامد های مهمی را به همراه داشت که از آن جمله سفر تاجران دو طرف، سفر های دراز مدت با پاسپورت و ویزه، روابط زراعتی و فرهنگی جزیی از مفاد سازشنامه میباشد. پیشنهاد بازگشایی قونسلگری دولت تاجکستان در بدخشان افغانستان یکی دیگر از نوید هایست که این سفر به همراه داشت. قابل یادآوریست پوهنتون خارق، که همین اکنون در دست ساخت قرار دارد، بدون شک در جذب محصلین بدخشان طرف افغانستان نقش حیاتی خواهد داشت.
ناگفته نباید گذاشت پل های درواز و شغنان، و همچنان پوهنتون خارق به ابتکار و همکاری دفتر انکشافی آغاخان احداث گردیده است.
دفتر انکشافی آغاخان یکی از مؤسسات فعال در عرصهء بازسازی افغانستان به شمار میرود که سفر هیأت دولتی و تجاری متذکره به کشور تاجکستان، نیز به همکاری دفتر مذکور و شخص اقای داکتر فرمان علی رییس عمومی آن مؤسسه در بدخشان صورت گرفته بود.
c ccccc
طنز(حوت1383 و حمل1384)
صمد صارم
زير آهنگ
خدا را سپاس که با آمد آمد بهار وضع گلوی"زیرآهنگ" هم بهتر شد و حالا همسايه بلا، رهبر همسايه بلا! را میخواند. ما هم به نوبهء خود از آواز خوان اصلی خواندن "همسایه بلا دختر همسایه بلا" که متأسفانه در میان چندین مقلد دیگر اسم شان را نیافتیم، معذرت ندانستن نام شان را میخواهیم.
همسايه بلا، رهبر همسايه بلا
هرگز نكند رهبر همسايه وفا
همسايه دست راسِ ما پرويز است
صد بار بتر ز هتلر و چنگيز است
همسايه دست چپ كه چون دايه ماست
آن دايهء مهربان، چه خوش سايه ماست
همسايه بلا، رهبر همسايه بلا
هرگز نكند رهبر همسايه وفا
همسايه بالايی كه " شورا ها" بود
خود عامل بربادی ملک ما بود
همسايه دورتر كه هم قبله ماست
بن لادن محترم ز آنجا برخاست
همسايه بلا، رهبر همسايه بلا
هرگز نكند رهبر همسايه وفا
ما ملت افغان كه شجاعت داريم
درخويش كشی بسی درايت داريم
ای بوش و بلر بداد ما ها برسيد
گر خود نرسيديم، شماها برسيد
اکنون که زهمسايه خود خسته شديم
بر دام محبت شما بسته شديم
همسايه بلا، رهبر همسايه بلا
هرگز نكند رهبر همسايه وفا
موشک زد و ريشک زد و خوش مايه گرفت
ما را هوس رهبر همسايه گرفت.....
c ccccc
نجیب الله دهزاد
طنزی به مناسبت روز جهانی سیاسر
بلآخره فرشته جان انتخاب شد!
به هر وسیله یی که بود تلاش خودمان را کردیم؛ اما نشد که نشد. میخواستیم به مناسبت ۸ مارچ امسال یک زن شایسته انتخاب کنیم، موفق نشدیم. خدا پدر کمیسیون های این زمانه را بیامرزه، در هر کاری عجب شرایط سختی میگذارند! نشود پیش از این که دلیل بگوییم متهم مان کنید که ما از دل خود این معیار ها را تصویب کرده ایم. نخیر، نمایندهء حقوق بشر، نمایندهء وزارت زنان ، نمایندهء اتحادیهء شوهران و چند مردصفت دیگه نشستند و کمیسیون ساختند و بعد فیصله کردند هر زنی که به عنوان زن شایسته انتخاب میشود باید دارای همین شرایط باشد؛ والا گناه انتخاب نشدنش گردن خودش. در تمام دفاتر و حویلی ها و آشپزخانه های این کشور گشتیم، پرسان کردیم، مصاحبه کردیم؛ ولی بدبختانه زنی پیدا نشد که حد اقل پنجاه فیصد با این شرایط ما برابر باشد.
خوب بالآخره ما هم وقتی در روی زمین ناامید شدیم، خانــــم
"فرشته جان آسمانی" را از آن بالا انتخاب کردیم، دیگر چاره نبود، باید به دوست و دشمن نشان میدادیم که ما هم میتوانیم شایسته پیدا کنیم.
خوب اگر بازهم هر خانم محترمه یی پیدا شد که با این معیار ها و شرایط ما مطابقبت داشته باشد، به سر چشم، انشاالله در مارچ سال ۸۴ به حیث شایسته ترین زن مملکت انتخاب اش خواهیم کرد.
شرایط ما برای انتخاب شایسته ترین زن کشور اینگونه ترتیب شده است:
اول – زنی انتخاب خواهد شد که سن محترمه از زبان نازنین اش کوتاه تر نباشد.
دوم – زنی که شوهرش بدون ترس و لرز گفته بتواند بالای چشم خانم بنده دو ابروست
سوم – زنی باشد که از وزن طلای گردن خود به ستون فقراتش شکایت نکند!
چهارم- زنی انتخاب خواهد شد که بالای تشت کالا شویی چهل فاژه مسلسل نکشد
پنجم – یک خانم صادقی باشد که در غم شریکی ها از چشم خودش گریه کند نه از همچشمی های همسایه!
ششم – یا خانمی که هر سال خودش ناف ماماناف را نکند.
هفتم – زنی باشد که در نگفتن یک راز خصوصی تا دو ساعت حوصله کند !
هشتم – زنی که خشویش را به اندازهء غیبت کردن دوست داشته باشد!
نهم – یا سیاسری انتخاب خواهد شد که در دو محفل عروسی یک رنگ لباس را نپوشد!
دهم - زنی که تنها یک زبان ولی دو گوش داشته باشد!
یازدهم – و بلآخره زنی انتخاب خواهد شد که نه نامش "روشن" باشد و زبانش، برای اینکه تلفون روشن همسرش جواب خواهد داد: مشترک گرامی! خانم شما در حال جنگ کردن است لطفا" پیام اشاره یی تان را بگذارید یا بعدا" در تماس شوید و یا هم گوش های تان را بدون مصرف کر بیاندازید!
**** **** **** **** ****
اعلان آدم یابی!
دولت افغانستان جهت تسریع روند بازسازی، جلوگیری از نابجایی بودجه، و برگشت تقوی به چارچوب ادارات اش، در تمامی پست های بلند و پست خویش به آدم های با شرایط ذیل ضرورت دارد:
آنهاییکه گمان میکنند، این شرایط سنگین تر از اهلیت شان است، لطفا" کاغذ هذا را بوسیده و از خیر وظیفه دولتی بگذرند، وگرنه عاجل تر به شعبهء کدر و پرسونل وزارت کار تشریف شان را بیارند.
شرایط استخدام کارمندان دولتی:
شرط اول – این افراد با سه نوع تقوی آراسته باشند، تقوی قواره یی، تقوی واسطه یی و تقوی پلوسه یی ( با پیشوند "چا" در اول)
شرط دوم – تا " ترینیگ" پولیس های قد بلند و کارکشته و با هیبت و زولانه دار، از همین های که فعلا" در جاده ها به کسی سلام نمی دهند، کم و کم بترسند.
شرط سوم – فن پیاده روی و لیلامی پوشیدن را بلد باشند، وزارت کار متعقد است که سه ساعت انتظار داخل سرویس های مامورین، کارآیی کارمندان بی موتر پایتخت را به هدر میدهد.
شرط چهارم – "وند" و " وعده" از ممنوعیاتی است که نه بگیرند و نه بدهند. چشیدن یا چشاندن هیچ کدام از شرینی ها به موکلین و ارباب رجوع در پروسهء هضم معاش برای شان کمک نخواهد کرد!
شرط پنجم – در صورت دقت به بند چهارم، آزادانه میتوانند از دسترخوان پولی یک و نیم هزار دالری وزیر مربوطه به اختیار خودشان لذت ببرند!
شرط هششم – آشنایی با افراد کلیدی و (فعلا") سرشناس در پایتخت، شانس ورود و خروج شان از " امتحان شایسته گی" را چند چندان خواهد کرد!
شرط هفتم – حمل مخدرات در موتر های کبود دولتی، در حقیقت تشبث در وظیفهء پولیس شاهراه خواهد بود. (لطفا" به لایحهء وظایف مراجعه گردد).
شرط هشتم – افراد مایل به وظیفه دولتی لطفا" نیکتایی را زیر ریش شان نبندند، حین راه رفتن زمین را شاخ نزنند، جدی باشند و صمیمی، دوساعت تمرین خانه گی جهت برخورد فردا همرای مراجعین دفتر، و نصب آخذهء انتقاد گیر داخل یکی از گوش ها، ضامن بهبود امور خواهد بود.
شرط آخر – تا پایان عمر حق دارند که سیاسی بخورند و سیاسی بپوشند؛ اما به فکر اختلاس انفرادی نباشند که حکومت ما حکومت "جمعخوری" است؛ دولت جمهوری نیست!
برای اطلاع بیشتر
لطفا" با واسطه های زور تان در کابل در تماس شوید.
ویا هم به ایمیل آدرس " دولت@ طالع دات کام" نامه بفرستید!
زمزمه های الهام(حوت1383 و حمل1384)
رامین فرارون
پیوند ما به باغ و درختان همیشه باد
با سبزه های عاشق باران همیشه باد
عشــق است آبیار درخت وجود مـــا
در قلب ما محبت انسـان همیــشه باد
c ccccc
سید ضیا احمد فرید
ســـلام
سلام بر تو که رويای عاشقــــــانه توئی
سلام برتوکه آوای جــــــــاودانه توئی
سلام به سرخی خون شفـق بگــاه غروب
سپاه لشکر نور اندرين زمــــــانه تو ئی
سلام به واژه رنگين عاشقــــــانه عشق
سلام به بزم خوشی که در آن ميــانه توئی
سلام به قدسيت استغــــاثه ســــحری
در آن ميـانه به اوصاف عارفـــــانه توئی
c ccccc
پرویز آرزو
القصــه...
خرما طلبند و هم خدا می خواهند
هم رزق شه و نان گدا می خواهند
القصه شبانان شما ای مردم
يک تاج به سر، يکی به پا می خواهند...
انـــدوه
يك لقمهء برنج
ضيافت بزرگيست براي گنجشك ها.
آه ،
چرا اين مردم
جزئي كوچك از اندوه شكم هايشان را
با شادي بي كران انبوه گنجشك ها
بدل نمي كنند؟...
c ccccc
کاظمی کاظمی
پيـــوند
آيا شود بهار كه لبخند مان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند
آيا شود كه بَرْشزنِ پير دوره گرد
مانند كاسه هاي كهن بندمان زند
ما شاخه هاي سركش سيبيم، عين هم
يك باغبان بيايد و پيوند مان زند
مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد
ديگر كسي نمانده كه ترفندمان زند
ناني به آشكار به انبان ما نهد
زهري نهان به كاسه گُلقندمان زند
ما نشكنيم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد و به كوه دماوندمان زند
رويين تنيم، اگرچه تهمتن به مكر زال
تير دوسر به ساحل هلمند مان زند
سر ميدهيم زمزمه هاي يگانه را
حتّي اگر زمانه دهانبندمان زند
c ccccc
آذرخش حافظی
تسلی آدمی
چشمانت
به زیبایی شعر سبز بهار
که آنرا، غزل پرداز رویش
در زادروز خورشید
بر حریر سپید ابرها نوشته بود
تا زیبایی و مهربانی
این دو تسلی آدمی
جاویدان آیاتی باشند
در کتاب زندگانی
اما
تو که جز در پاییز نه زیسته یی
و از رنگها به غیر از طیلسان خاکستری اهریمن
رنگی ندیده یی
دریغا!
راز آفرینش چشمانت را نمیدانی
c ccccc
ندا
بهار فصل شگفتن است، و جريان سبز رويش در رگ هر برگ!
بهار بهانهء نشاط است، و انگيزه يی برای لبخند گل
بهار آرزوی ابرهاست، برای باريدن باران
و بهار اميد دست من است، برای چيدن نرگس چشمانت!
c ccccc

