طنز (ثور و جوزا 1384)
ا نجیب الله دهزاد
گفتار وزیرگان!
زن سرباز میدان زنده گیست، خون اش اشک وغنیمت اش طلاست!
(جنگ شناس وزارت زنان)
اگر میخواهی روزگار تو را از رینگ خوشبختی به زیر نیافگند؛ بوکس شهامت را به صورت غم حواله کن! ( مشت شناس وزارت جوانان)
برای بلند نرفتن فشار ملت، سیروم صبر را قبل از امپول حرف تزریق باید کرد
( دواشناس وزارت صحت)
کانکور و غربال نسبتا" از هم متفاوت اند، دانه های خورد از غربال میبراید و مغز های بزرگ از کانکور (کدرشناس وزارت تحصیلات عالی)
جنگیدن هنر است و جنگاندن هنر والا تر!( هنرشناس وزارت فرهنگ)
حیوانات از شما راحت تر اند؛ زیرا آنهای در هوای روشن جنگل زنده گی میکنند و شما در خانه های تاریک شهر! (زیست شناس وزارت برق)
برای خوردن غم زن هیچ جای اشتها آور تر از باغ زنانه نیست!(خوراک شناس وزارت زنان)
وقتی قاضی و باطل بر سر یک سفره نشینند، حقیقت سر شما را میخورد!
( حقشناس وزارت عدلیه)
رشوت به ترینینگ و ورکشاپ ضرورت ندارد! از آموزشهای داخل خدمت است!
(وندشناس وزرات کار)
سیاست مداران حرف میزنند، نظامیان سیاست میکنند، بینوایان راهی جز کر شدن ندارند! ( روانشناس ریاست جمهوری )
تفنگ داشتن به مراتب سهل تر است از بشقاب شستن (کارشناس وزارت دفاغ)
برای محو آفت دست دهقان دو طریقهء زراعتی وجود دارد، ریشه کندن تریاک یا کشت نمودن "وعده" (آفت شناس وزارت زراعت)
**** *****
معارف گلستانی دان که مضمون اش بود رنگین
معارف سرزمینی خوان که معلم اش بود مسکین
اگر دست معلم بشکند، باقی بود دادش
گدای کاخ علم این است و سلطانش بود قرقین
(معلم شناس وزارت معارف)
**** *****
پول بدست آور که حج دالر است
از هزاران حاجی یک سنت بهتر است
گر طواف کعبه را زایر نمود
معیننان را کنج زندان خوشتراست
( پول شناس وزارت حج)
c ccccc
تضمینی بر شعر معروف صبورالله سیاه سنگ
"خداحافظ گل لاله خدا حافظ پرستوها"
خداحافظ گل تریاک!
خدا حافظ گل تریاک، خدا حافظ دالر ها
به جایی میروم اما نمیدانم چرا اینگونه بیچاره
نمیدانم، ولی شاید برای من به این زودی گندم ها نمیخندد
و ماشین ها نمی آید
قاچاقچی ها شما بیهوده میتازید
تلاش و جستجو تان را زمین تلخ پاسخ نیست
خدا را دست بردارید از این کوکنار و نشتر ها
خدا حافظ گل تریاک خداحافظ دالر ها
**** ****
" نمیدارم، به تو باور نمیدارم"
به تو ای کشت بی مایه به نام مستعار بتهء ننگین
که در نقش سپید پودر و کوکا
شراین در شراین نشه ات تکرار میگردد
هلا آتش گرفته خانهء معصوم کهترها
خداحافظ گل تریاک خداحافظ دالرها
**** ****
"تو میدانی"
چرا ای شیرهء تریاک
ترا در خلوت پس خانه دیدم
سرایت خانهء معتاد، و معتادان بسی پیدا
به جای روح میرقصی تو اندر خون پیکرها
خدا حافظ گل تریاک خدا حافظ دالر ها
**** ****
چه فرقی هست میان دست چرکین مجبوری
و رنگ صورت مافیا، ز متن کوچهء سیاست تا دیوار دونرها
خدا حافظ گل تریاک خداحافظ دالر ها
c ccccc
زیر آهنگ
اين روز ها امير جان صبوری فرمانروای بلامنازعهء قلمرو آواز است. آقای جمال الدين سرعت، يکی از دوستداران هنر موسيقی نيز در اين مورد شکی ندارند و به همين خاطر شعری را برای زيرآهنگ فرستادند که با کمپوز امیرجان صبوری بخواند. فراموش نفرمایید که زير آهنگ اين آهنگ قشنگ را به مناسبت روز معلم به تمام مسؤولین معارف کشورش تقدیم میدارد:
**** ***** *******
اول از خالی خالی آقای صبوری شروع میکنیم:
" شهرخالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
کوچ کرده دسته دسته عندليبان آشنايان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی"
حالا گوش بگیرید به صدای دلنشین زیرآهنگ:
حرف خالی، واژه خالی، شعر خالی، سوژه خالی
کوچ کرده دسته دسته "مسلکيان"، آشنایان
صنف خالی، تخته خالی، ذهن خالی، کله خالی
درس ها خشکید و مکتب خسته گی را دم گرفت
استاد فردای شاگرد را به دست کم گرفت
چوکی ها جوشی ندارد، میز آغوشی ندارد
بر من و همصنفی هایم هیچ کس گوشی ندارد
**** ***** *****
تخته ها بشکست درصنف، تنبلی از حد گذشت
انتظار درس و تعلیم از سر آدم گذشت
استاد از ما جدا شد، کارمند انجوا شد
سنگ سنگ "مکتب" ويرانه را بر سر زدم
”آب از آبی نجنبيد" معارف از خوابی نجنبيد
کوچ کرده دسته دسته "مسلکيان"، آشنايان
صنف خالی، تخته خالی، ذهن خالی، کله خالی
**** ***** *****
c ccccc
طنزی به مناسبت روز سرگردانی معلم
معلم در کابینه!
پیشاپیش به اعضای محترم کابینهء فعلی یادآور میشویم که منظور از ذوات ذیل ایشان نمیباشند. یعنی وزرای که اینجا از معلم سخن میگویند، معاش هیچ کدام شان هفتاد برابر یک معلم ورزیده نیست!
شاید جناب رییس جمهور به این عقیده باشند که معلم خوب ترین رهنمای حکومت داریست وگرنه ایشان کجا و رقابت با شاگردان شوخ اسامه!
وزیر صاحبهء زنان احتمالا" امروز را به همهء معلمین کشور مساویانه تبریک خواهند گفت؛ ولی تا احداث پارک های مردانه فقط مشکلات معلم خانم ها شنیده خواهد شد!
وزیر محترم صحت معلم را سالم ترین رکن تعلیمی جامعه میداند؛ زیرا وی معتقد است که القلی تباشرش تیزاب بی سوادی را خنثی میسازد!
اما به عقیدهء وزیر برق تا وقتی که ایشان از جنجال لین دوانی پایتخت خلاص میشوند، معلم باز هم شمع باقی بماند؛ البته تأکید جناب وزیر برق این خواهد بود که تا چند سال دیگر این شمع روشنی اش را از یاد نبرد، انشأالله تا سوختن موم صبرش بلاک های وعده شده وزارت شهرسازی آباد خواهد شد!
وزیر ترانسپورت معلم را عنصر فوق العاده متحرک در مسیر معارف توصیف میکند؛ ولی از میزان بوت های اختصاصی وزیر صنایع به این قشر پیاده گرد هیچ حرفی نمی گوید!
وزیر هوانوردی با وجود مصروفیت اش در دادگاه فضای حیات معلم را چنان پهناور میداند که اگر جامعه جهانی با تمام قوا تلاش نماید (بلک باکس) کوچک معاش معلم را از بین برف های سرد روزگارش پیدا نخواهد کرد.
وزیر زراعت میداند که معلم مانند درخت پرثمر معارف است؛ ولی ایشان که وزیر خوراکه افغانستان نیز هستند، تأسف میخورند که چرا بعد از گذشت سه سال تا هنوز کود کیمیاوی بانک جهانی به ریشهء این درخت نمیرسد وگرنه به عقیده وزیر زراعت ژالهء کانکور هرگز نمیتوانست میوه های شرین این درخت را هم بتکاند!
وزیر سرحدات مرز مفلسی بین مغز و معده معلم را تثبیت میکند؛ ولی در رابطه به اوضاع حاشیوی جیبش میگوید؛ صلاح ملک مکتب مرکزیان دانند!
وزیر دفاع معلم را فرماندهء جبههء دانش در مقابل سپاه جهالت میخواند و به وی دستور میدهد تا پنج سال دیگر با شکم گرسنه شجاعانه بجنگد؛ زیرا چانتهء حکومتش خالیست!
با وجود آنکه کابینهء افغانستان وزیر" فیشن" ندارد تا به مناسبت روز معلم تبریکات زرک دارش را بفرستد؛ ولی وزیر امور کار از بیکار نه نشستن معلمین همکار معصومانه قدردانی مینماید!
وزیر مخابرات معلم را سیم کارت طلایی میخواند. ایشان بدین باور اند که معلم کم مصرف ترین موبایل معارف است؛ زیرا وی قادر است تنها با دو هزار و پنج صد کریدیت یک ماه کامل حرف بزند!
و سرانجام اینکه وزیر معارف بعد از قدردانی از همکاری کابینه در تعریف و توصیف معلمین، یادآور میشود که دقیقا" چاقی او ناشی از تشویش وی بخاطر معلم است.احساس میشود چوکی وزارت چربی خون وزیر صاحب معارف را بالا برده است، بنابرین او دیگر غم معلم را نخواهد خورد!
فیض آباد جوزا ١٣٨٤
c ccccc
زمزمه های الهام( ثور و جوزا 1384)
میر محمد موسی تسکین
بهــــار
موج گل در هر کجایی جلوه گردارد بهار
بستر زربفت در کوه و کمر دارد بهار
قطرهء شبنم به برگ لاله بسترکرده است
گویا بازار یافوت و گهر دارد بهار
درریاحین میدمد روحی چو اعجاز مسیح
این همه زیبایی از ابر و مطر دارد بهار
شاخساران از شکوه غنچه آذین بسته اند
وزنوای اندلیبان شور و شر دارد بهار
عطرآگین هست هرسو طرف صحراوچمن
در بساط خویش گویی مشک تردارد بهار
گه نمایان میشود قوس قزح در آسمان
ریسمان هفت رنگ اندر کمر دارد بهار
سبزه و گل چون پرطاووس داردجلوه یی
در سر هر کلک زیبا صد هنر دارد بهار
در بهار آغوش صحرا دارد اعجاز مسیح
عطر سنبل بوی ریحان سر بسر دارد بهار
تسکین ازاین فصل زیبا بهره یی بایدگرفت
سیر گلزار و چمن کیف دگر دارد بهار
c ccccc
شميم صبا
موج دريا
از دل ما داستـان عشق ناپيــــــدا بپرس
ديدهء بيدار ما در عالـــــم شب ها بپرس
راه و رسم زنده گانی نيست با ما سازگار
نقش نام ما بهر جـــا بيدل و شيدا بپـرس
ما که دل را پاک داريم از ريا و روی مـکر
قصهء اين ماجرا از مـــا شنو تنها بپـرس
گر فغان است بر در ما ناله يی يا شيـونی
آه و سوز و گريهء مــا از دل ليــلا بپرس
بر غرور و همت ما کارگر شد تير عشــق
اين نشان جاودان را بر تن چون ما بپرس
همـــــدم مجلس شمع و حالت پروانه ايم
راز ســوز و ساز ما از دفتر معنا بپرس
در ميــان پردهء تاريک و ظلمت زای شب
اشک حســرت را ببين وموج از دريابپرس
ناله "نی" گــر بسوزد عالمی را در فراق
اشتياق و سوز نی را از دل "صبا" بپرس
c ccccc
فريبا مريم
بدخشـــــــــان
بدخشــــان معدن و کانت بنازم
بدل لعــــل فراوانت بنازم
نسیــــم روح بخش و عطر افزا
سرور آبشــــارانت بنازم
هزاران شـــــاعر فرزانه داری
زمخفی تا به عنوانت بنازم
برد دلها به باغ و دشت و سحرا
نشــــاط نوبهارانت بنازم
نشــــد آباد سـرکهای خرابت
زجوزگون تا خیابانت بنازم
ندیدی روی برق و روشنـی را
بدل ذوق چراغــانت بنازم
چو لیلی عاشقم" مریم" به این خاک
به مجنون و بیابانت بنازم
c ccccc
خیرالدین صاعد
به اقتضا از سمیع حامد که مطلع غزل شان این است
"ماه از پنجره با یار غزل میخواند"
ماه از ابر به دلدار غزل میخواند
با دل رنجه و خونبار غزل میخواند
در سیه پردهء اندوه به آلام زیاد
همچو آن دختر نادار غزل میخواند
با همه سوز و صفا چهره گشاید گاهی
از ستیغ سرکهسار غزل میخواند
در غروبیکه بخون خفت جهان آرا شمس
زان سبب با دل خونبارغزل میخواند
برسردهکده با خنده بر اوضاع جهان
بانوای چه اسفبار غزل میخواند
سال ها گر چه گذشت به هیروشیما
بهر آن سوزش احجار غزل میخواند
در شب ماتم آن طفل فلسطین و عراق
با نوای بم و رگبار غزل میخواند
کوه افگنده مگر سایه به صحرای ضعیف
بهرآن معبر آزار غزل میخواند
درغم مردن معشوقهء آزادی و صلح
همره کشور نادار غزل میخواند
برپریشان شده گان هوس و آز زمان
به سر بستر بیمار غزل میخواند
به همه سوختگان از ره بیداد و جفا
بدل و دیدهء بیدار غزل میخواند
صاعد از فاصله ها در پی حامد بخیال
از ره عاطفه با یار غزل میخواند
c ccccc
عبدالصمد نديمجو
جواب
به دردت نمیخورم
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز
که تن فرسوده ام
بد مستی خاک را کافیست
مشت مشت بربادم ده
که اسیر غربت های دورم
کورم
با اعصای باد میخواهم سفر کنم
به دردت نمیخورم
نه ایاغی
نه چراغی
فقط فریاد بارم کن
مرا پیاله پیاله
از چشمانت بریز
c ccccc
ن – دهزاد
بایست!
اینجا مدارا نیست،
مهربانی را به گروگان گرفته اند
خشکسال محبت، قامت برادری را خمیده است
بایست شهید! بایست!
من هم میاییم.
دنیا غنیمت غازیان است!
c ccccc
فرهنگی- سياسی( ثور و جوزا 1384)
همایون حافظی
از لابلای امواج خروشان کوکچه
طنین فریاد های خشم آلود و گله آمیز رودبار خروشان کوکچه سالها قبل در لابلای واژه ها از خامهء صاحبدلی گل برگهای شمارهء ٣٦ مورخ ٩ قوس ١٣٢٨ جریدهء وزین بدخشان را بجواب طرحی از محترم غلام حبیب نوایی زیر عنوان " از کوکچه چگونه استفاده شود؟" آذین بخشیده است:
" در عالم خیال میشنوم که کوکچه میگوید: از وقتیکه به مسیر خود روانم همیشه فریاد و نالهء خود را بگوش ها رسانیده ام، که مرا به نظر دقت بنگرید و بدانید که هر قدر بمن اهمیت قایل شوید، همانقدر دارای اهمیت میباشم. اگر صلاحیتداران عزیز از موقعیت، حرکت، سرعت و قوه من استفاده نمایند، میشود نیازمندی های خطیری را رفع نموده و طور دلخواه بدرد این کتلهء فقیر بدخشان بخورم.
ایکاش از قوه و ثروت سرشارم که سالیان درازی بهدر رفته کار گرفته میشد.
ایکاش از جریان تند و مطلوبم این شهر چراغان میشد.
و بالآخره ایکاش یک بار توجهی بحالم میشد."
آری! امروز هم این صدا ها طنین انداز است و تا زمانیکه بدان لبیک گفته نشود طنین انداز خواهد بود. این دریای خروشان که چون شریانی از قلب پرشور بدخشان عبور میکند، با فریاد های خشم آلود و طغیان قهر آمیز، موجودیت خویشرا نشان داده، حکمی در دیده نباشی در دل جای نمیگیری را به استهزا و نفرین میگیرد. شاید نظر سیاح اروپایی که "اگر قوه آبی این دریا بکار انداخته شود، بلاشک و تردید تمام مردم افغانستان را نان ورخت داده میتواند." هر از گاه باعث خشم و طغیان کوکچهء شوریده میشود که یک اروپایی سیاح چگونه متوجه اهمیت این ثروت ملی ما شده است؛ ولی افسوس که سردمداران این سرزمین هیچ گاه ملی نیاندیشیده اند و زحمت آنرا بخود راه نداده اند تا بدانند چگونه از منابع سرشار طبیعی این سرزمین به نفع همهء مردم این کشور بهره برداری صورت گیرد. شاید درآیندهء نزدیک با میسر شدن فرصت آنکه مردم ما در مورد سرنوشت خود، خودشان تصمیم بگیرند، نارسایی ها و نادیده گرفتن ها مرفوع گردد و پروگرام های بازسازی و نوسازی کشور بر اساس موثریت آن در سطح منافع ملی روی دست گرفته شود.
آنگاه طنین فریادهای کوکچه در گوش های شنوا تأثیر نموده زمینه را برای آن که از منابع سرشار آبی کشور مان بدون در نظر داشت شمال و جنوب استفاده موثر صورت گیرد میسر سازد. تا دیگر بخاطر روشنی خانه خویش چشم در راه لطف همسایه گان نباشیم.
آری! شهروند عزیز به امید روز موعود با چشمان حیرت زده از کنار ساحل امید این رودبار را که سالهاست بهدر میرود نظاره کن و شبهای تار در نور خیره چراغ تیلی ات گوش و هوش را متوجه طنین آشنای خروش قهر آمیز این فرزند سرگردان جغرافیای تاریخی سرزمین دور افتاده از نظر ها گردان، تا از لابلای آن چه برداشت ها خواهی داشت. آنگاه با در نظر داشت واقعیت ها متوجه سرنوشت خود باش.
c ccccc
اجتماعی( ثور و جوزا1384)
سنگساریا طناب؟
هیچ یک!
پدر حرف سیلی را میزند!
درست در آخرین روز های حمل ١٣٨٤ بود که شایعهء سنگسار شدن زنی درهء کم عرض اسپین گل را درنوردید و ساعاتی بعد در فضای فیض آباد پیچید. این شایعه بالآخر به واقعیت پیوست و سرانجام بر سر زبان رادیو ها افتاد.
ابتدأ این زن نگون بخت توسط سنگ به قتل میرسد، بعد ذریعهء طناب و سرانجام گفته میشود که در اثر چند سلی و احیانا" مشت و لغد مرده است!
اسباب انسان کشی میتوانند هر کدام شایعه یی از آب به درآیند، ولی چیزی که حقیقت دارد و حالا به عنوان خبر انکار ناپذیر درآمده، مرگ آمنه است. آمنه یی که به گفته پدرش ٢٤ سال عمر داشت و ٨ سال قبل عروسی کرده بود.
هنوز با وجود تحقیقات جدی، و پیگیری قضیه توسط ارگان های مسؤول و مدافعان حقوق بشر، نحوهء این قتل در پردهء ابهام باقی مانده است. شایعات اولیه حاکی از سنگسار آمنه بود که گفته میشد شب هنگام صورت گرفته است؛ ولی این شایعات ظرف چند ساعت جایش را به اعدام با طناب در طویله سپرد و حتی در این مورد ادعا میشد که وی را برای بار سوم به طناب دار کشیده اند.
بهرروی، چیزی که آشکار است، همانا جهالتیست که با نقاب احساس برانگیز غیرت در نهاد تعدادی از افراد نهفته است که هنوز منطق کشتن و بستن میتواند قوی ترین وزنه را در میزان قضاوت شان داشته باشد.
سؤالی که مطرح میشود این است آمنه به حکم کدام مرجع بدوی و با چه شیوه یی به قتل رسیده است؟
در رابطه به چگونه گی این قتل خبرنگار سیمای شهروند با مسؤول نظامی سابق اسپین گل تماس گرفت و از ایشان در این زمینه جویای اطلاعات بیشتر شد. مولوی محمد یوسف خبر مرگ آمنه را، که در منطقهء زیر نفوذ وی صورت گرفته است، تأیید کرد ولی در مورد اینکه او را چگونه کشته اند، اظهار بی اطلاعی نمود. وی به خبرنگار ما گفت:" دو روز قبل از حادثه بنا به درخواست مردم به منطقه رفته بودم و مردم از من مشوره خواستند که در مورد این زن که با شخصی بنام کریم الله رابطهء نامشروع دارد چه کنیم؟" من گفتم، آن روز های که من مسؤول بودم و شرایط شرایط جنگ بود گذشت، حالا آنجا حکومت است، پولیس است بروید به حکومت قضیه را در آنجا حل و فصل کنید."
وقتی از یکی از اهالی اسپین گل در مورد نحوهء قتل پرسیدیم، وی گفت: " صبح همان روز مصروف خوردن چای بودیم که کسی آمد جنازه خبر کرد. وقتی به قریهء گزان رسیدیم دیدیم به راستی یک زن را کشته اند . من دیگر چیزی از جریان قتل نمیدانم."
با این گفته های سطحی نمیشد به اصل قضیه پی برد و ریشهء این جهالت را پیدا کرد، بعد از اخذ اجازهء رسمی از مسؤولین محبس فیض آباد به سراغ پدر آمنه رفتیم. وی همراه با دوازده تن از اقاربش توسط پولیس بازداشت شده است.
پدر وی که ظاهرا" از فقیر ترین افراد این قریه است، هر نوع دست داشتن در قتل دخترش را رد کرد. وی در این رابطه تنها اقارب خودش را مسؤول میداند. او میگوید که هیچ یک از افراد قریه در این قضیه دخیل نیستند و خود من هم از قتل اش خبر نداشتم. وی میگوید:
" او را از خانهء آن بچه به جای مادرکلانش (مادری اش) بردند. درجای عاشور محمد( پدرکلان آمنه). بعد از دو روز توقیف آنها گفتند که ببرید به پدرش تسلیم کنید. بعد اقارت ما رفتند و نزدیک شام بود وقتی که آمدند جنازه اش را آوردند."
این پدر ظاهرا" بی گناه، اظهار داشت سه تن از اقاربم به همرای برادرم بخاطر آوردن او رفته بودند، من همین قدر میدانستم که او در خانهء مادرکلانش تا نزدیکی های شام زنده بود. او به ادامه گفت:
" زمانیکه مرده اش را به خانه داخل کردند، من بیهوش شدم و وقتی چشمم را
باز کردم دیدم زنها گریه و فریاد دارند. پرسیدم آنها گفتند؛ ما وقتی او را می آوردیم در راه ضعف کرد، بلندش کردیم که قضا کرده است. این حرف ها را برادرم گفت، دیگر کسی همرایشان نبود بجز اقارب خودمان."
بعدا" این مرد که نشانهء ضعیغی از اندوه مرگ فرزند در کلامش احساس میشد، دوباره تاکید کرد:" برادرم گفت در راه او را یک سیلی زدم ضعف کرد و بلندش کردم که قضا کرده است!"
پدر آمنه در جای از صحبت هایش قضیهء اعدام کردن وی را با طناب توسط مردم در نیمهء شب رد کرد و گفت:" نماز شام بود که او را آوردند. هر کاری که شده اقارب خودمان بودند و برادرم بود."
آیا به راستی این پدر نمیخواست تا جگرگوشه اش را بکشند؟ او میگوید:" حالا هر کاری شده از دست خودمان شده، من کسی را قاتل نمیگیرم."
c ccccc
چرا کوکبه خودکشی کرد؟
روز چهارشنبه چهاردهم ثور، یک دختر ٢٠ ساله، در بهارک با استفاده از مواد زهری بنام مرگ موش در منطقه ربابی این شهر خودکشی نمود. ظاهرا" گفته میشد بی بی کوکبه بعد از لت و کوب مادرش دست به خود کشی زده است. مولوی منطقه هم موضوع را تأیید نموده و در مراسم خاک سپاری این دختر اظهار نمود: خودکشی در اسلام گناه بزرگ بوده و قتل یک انسان قتل جامعه محسوب میگردد و اضافه نمود که طی دو سال اخیر این چهارمین خودکشی است که در همین محل صورت میگیرد. تبصره های هم در اطراف این حادثه وجود داشت مبنی بر این که پدر کوکبه میخواست وی را با اکرا و زور به شوهر بدهد و این امر سبب گردیده است تا وی دست به خودکشی بزند. مولوی محل که به گفته وی، نباید نماز جنازهء کسی که خودکشی میکند، خوانده شود و وی بخاطر مسایل قومی و مردمی این کار را انجام داده است، در باب کراهت خودکشی با استناد به آیات پاک قرآن عظیم شأن و احادیث نبوی به تفصیل صحبت نمود؛ ولی هیچ گونه اشاره یی به عوامل و انگیزه های خودکشی ننمود.
در جامعهء افغانستان تعداد زنانی که همه ساله دست به خودکشی میزنند بیشتر از مردان است و به گفته کارشناسان یکی از علت های اصلی این مسأله ازدواج های اجباری است. در ماه ثور سال ١٣٨٢، چند روز قبل از افتتاح دفتر ساحوی حقوق بشر در فیض آباد نیز دختری ظاهرا" به همین جهت خودش را به دریا انداخت.
در پهلوی اینکه والدین از نگاه شرعی و اخلاقی مکلف اند تا حق انتخاب همسر را برای فرزندان خود، (چه دختر و چه هم پسر) محفوظ نگهدارند، بر علما و روحانیون و اهل قلم و اندیشه است بر علاوهء موعظهء حرام بودن خودکشی و طلاق، در رابطه به شوهر دادن های اجباری نیز برای مردم حرفی بزنند، تا باشد در گراف رو به افزایش این گونه واقعات که ریشه آن بیشتر از بی اطلاعی والدین آب میخورد، کاهشی به عمل آید.
c ccccc

