نامهء سربسته عنوانی سیمای شهروند
دوست خوبم!
اين را ميدانم که از سروصدايم خوش ات نمی آيد؛ ولی قسم به خداست که اگر مرا به حال خود بگذارند، يک فيصد با قلم و کتاب و شما نشريه ها سر خصومت ندارم. وحتی از وجب وجب خاک خارجی کش مان دفاع می کنم؛ اما چه بايد کرد. افسوس! افسوس که بعضی دست ها خارش داره و به مجرد که ديد زورش به مظلوم و غريب نرسيد، هم ماشهء مه را و هم دل وجگر صد مسلمان را می کشد!
ببين! در دست پوليس و شانهء سرباز دريشی دار چقدر زيب و زينت دارم. افتخار می کنم که خار چشم قانون شکنان هستم؛ اما وقتی در روز عيد قربان وسيلهء خونريزی می شوم و اما وقتی که ابزار " وندگيری" دزدان ميگردم و اما وقتی که بخاطر پيروزی "محمود" بر " کلبی" مجبورم ميکنند که در دو ساعت نفرين بيست و چند مادر بچه مرده را با خجالتی بشنوم، از وجود خودم بيزار ميگردم و آرزو ميکنم ای کاش مرمی هايم از پخته ميبود که به نرمی در گوش " حقوق بشر" فرو ميرفت و ديگر هيچ وقت از صدايم نمی ترسيد که در روزهای عافيت به تو شهروند نازنينم ترانهء دموکراسی ميخواند!
بااحترام
م – تفنگ
آمر سـابق اجرای قانون مــدنی
و معاون فعلی ارتکاب جرايم وطنی
*** *** ****
دوست با غيرت مان آقای تفنگ!
اولا" خواهش ما اينست که نامه هايت را باز هم از طريق پست و يا " ايميل" بفرست؛ چون آمدن حضوری ات به دفتر شهروند يک مقداری تشويش برانگيز است! ميدانی که هنوز مردم زبانت را به درستی نمی فهمند؛ ولو که زبان عذر و ندامت باشد. راستی وقتی " قلم" نامه ات را خواند به ياد دورهء جهاد و مقاومت افتاد که در پهلويش در يک جبهه عليه دشمن ميجنگيدی. حالا بخاطر دربدری و ناچاری ات اشک ميريزد.
بهر روی، انشاآلله وزارت دفاع يا داخله و يا يک مرجع غير ملکی بمجرد خواندن اين نامه، تو را از چنگ " بی مسؤوليت ها" به زودی نجات خواهد داد. به اميد برگشت دوباره ات به آغوش گرم ديپـــو!
طنز الخبر (دلو - حوت1382)
شف شف نی، زردآلو!
کمپل خوری کافيست!
اگر فتهء سرخ افتتاح کلوپ جديد با دستان مبارک دو رييس جمهور، جناب ربانی و آقای کرزی قيچی نمی شد، آدم ميتوانست بخاطر بازسازی شهرش يک مقداری جگرخون می بود. حدود ده ماه قبل حامد کرزی وقتی لوازم و فرنيچر اين مهمانخانهء دولتی را، که محل پذيرايی وی بود، مشاهده کرد چيزی نمانده بود که از تعجب بگويد: " بازسازی در فيض آباد کافيست، به اطراف برويد!"؛ ولی هفتهء قبل وقتی جهت "بوک" کردن اين کلوپ مدرن بخاطر ورکشاپی داخل آنجا شدم، آرزو کردم ای کاش رييس جمهور کشورم بار ديگر تشريف بياورد و با ديدن صحن خشک و خالی اتاق ها يک بار ديگر از تعجب بگويد: " فرش و ظرف و کمچل خوری کافيست، به مرکز برويد!"
محکمهء قريه يی!
در قريهء حصاری، دختری جهت قرض گرفتن نمک به خانهء همسايه ميرود. اتفاقا" درآن حويلی جز يک مرد مدهوش، که تکليف عصبی دارد، کسی ديگری نيست. او ( به گفتهء يکی از شاهدان) با دختر دست بازی می کند و در اين اثنا جار و جنجال به پا ميشود. گپ به گوش اهالی قريه ميرسد. چند نفر از قومی قريه بدون اينکه لحظهء در مورد اين حادثه بيانديشند، و صحت و ثقم موضوع و وضعيت روحی مجرم را درک کنند، مرد مدهوش را تا سرحد مرگ لت و کوب می کنند. ديگر در آن محل کسی به فکر اطلاع دادن به پوليس نيست، و به ياد دادگاه و قانون نمی افتند، حق هم دارند که نيافتند؛ چون حوصلهء آزمودن دوبارهء کسی را ندارند. سرانجام خانهء مرد مدهوش چور و چپاول ميگردد؛ کاسه و چمچه و بالشت و توشک او را تاراج ميکنند. در همان روز محکمهء " قريه يی" تشکيل و حکم اخراج مجرم نيمه ديوانه را از محل صادر ميکنند. اکنون که از آن حادثهء حدود بيشتر از يک ماه ميگذرد، مرد بی نوا در حاليکه از زبان و خانه و زنده گی به کلی ما نده است، در قريهء آتن، در چند کيلومتری فيض آباد درانتظار انتقام غيبی نشسته است!خوب، سؤال ما از ارگان های رنگارنگ مسؤول، به شمول حقوق بشر، اينست که چرا روی آن چوکی های فنر دار نشسته ايد؟ چرا هفتهء يک بار موتر های سرخ و سبز را به شما هديه می کنند؟ چرا هر روز زبان تلويزيون و حنجرهء لودسپيکر را به اجاره ميگيريد؟ مگر نه اينست که بخاطر رفاه و آسايش و پشتيبانی از همين ديوانه و هوشيار مقرر شده ايد؟ بياييد صميمانه قبول نماييد که اين ملک، اين مردم ، و بالآخره اين تاريخ به شما تعلق دارد و شما هستيد که بايد بدانيد با بی تفاوت نشستن درزيرريش دولت، جامعهء مدنی ساخته نميشود.
عروسی با عکس!
در منطقهء غرمی ولسوالی يمگان، دختری را به شخص نابلدی به خواستگاری ميروند. فاميل دختر تقاضای ديدن پسر را مينمايد؛ ولی فاميل وی بجای خودش عکس او را به مادر و پدر دختر نشان ميدهند. عروسی به راه می افتاد و حوالی عصر وقتی داماد را مياورند، عروس را از خانه شان بيرون می کنند بجای بردن به خانهء شوهر از راه قريهء خاش مستقيما" به ولسوالی کشم ميبرند. اهالی، بخصوص فاميل دختر از اين امر متعجب می شوند و در آخر وقتی به حقيقت پی ميبرند که ديگر کار از کار گذشته است. داماد صاحب عکس نبوده و بلکه بجای او دختر را به يک شخص کاملا" متفاوت نکاح کرده بودند که چهرهء مشابه داشتند!
بيست و چند ضربهء چاقو حق تنها يک زن!
باز هم در منطقهء غرمی ولسوالی يمگان، منتها اين بار در قريهء شورين مردی روی ملاحظات فاميلی همسرش را می خواهد به قتل برساند. او را داخل آغيل تاريکی به زور ميبرد و با بيست و چند ضربهء چاقو بدن اش را سوراخ سوراخ می کند. با سرو صدای سياسر بيچاره مردم خبر می شوند و فورا" او را از چنگ مرد وحشی نجات ميدهند، جالب اينکه چند روز قبل از اين خواهر زن از قريهء مجاور به قصد ديدن خواهر اش رهسپار آن قريه می شود. بمجرد رسيدن به خانهء خواهر، شوهر خواهرش او را به زور و خشونت با شخصی از همان قريه نکاح ميکند. دختر ديگر وسيلهء دفاعی ندارد و با سنگ و چوب بر سر شوهر خواهرش ميکوبد؛ اما نتيجهء ندارد و خود را در خانهء شوهر جبری مييابد. فردای آن مادر خبر می شود و به نجات دخترش ميرود و با گرفتن طلاق اش او را از چنگ شوهر اجباری نجات داده و به شهر جرم مياورد. اين و ده ها واقعه دلخراش ديگر در اکناف اين کشور بوقوع می پيوندد؛ ولی مسؤولين و بشردوستان هنوز از کار کاغذ و ورکشاپ فارغ نشده اند تا اولين زحمات را به خاطر بشر بيچارهء ما متقبل گردند.
زمزمه های الهام (دلو - حوت1382)
نازی شريفی
عشــق باطله
دوشيزه گان چشم نقره يی کهکشان
برعشق های باطلهء دختران زمين گريستند
که مشق احساس شان بيهوده در قير خيابانهای شهر
و سايهء ديوارهای روستا می خسپيد
چه دزدانه
جادوگران پير نعش گيسوان بلند شان را
بر اجاق لذت پست آتش ميزد
که هيچ کتابی آيت رهايی شان را
فرياد نکرد!
عبدالواصل لطيفی
صدای مام ميهن
خيرست مــرام ما و شر نيست زين کيش بدهــر خوبتر نيست
دروازهء ميکده شـــــده باز زود آی که محتسب خبـر نيست
اينست صدای مـــام مهيــن شايان تو غفلت ای پسـر نيست
فخــر تو گرفتن کتــاب است بوسيــــدن دست معتبرنيست
آباد نمـــای و ســاز روشن هرگوشه که نوری از بصر نيست
يغما گر قـــــرن کرد تاراج اين خــانه بدون مشت پر نيست
بربند کمــــر چونی به خدمت برق است حيـات و مستقر نيست
غير تو يقيـن که ای وطنــدار دلسوز وطن کسی ديــگر نيست
از محنت و رنج کس نديـــده دامان کسی که پر گهر نيــست
عشق تو بسر زدم خــرد گفت: اين کار دل است، کارسـرنيست
آزاد تمام کاج و ســـرو است در دست کسی ديگر تبـر نيست
آن شام سياه کجاست؟ کــز پی تمهيد ورود صد سحر نيســت
"شهـــروند" بگو به شهروندان زآبــــادی ما چرا اثر نيست
تطبيق پلان شهـــــرسازی در ذهن و ضمير يک نفر نيست
وقتيست درين وطن لطيـــفی بيکار نشستن ات هنــر نيست
نجيب الله دهزاد
آيـــــــهء منسوخ
اميد به مهر حضرت انسان هنوز است
بوی وداع گل به گلستـان هنـوز است
ابليس به ما راه بر و راوی ديـن شـد
نا گفته های قصهء ايمان هنــوز است
اميدوار خلوت ميـــــدان رزم باش
نام بلنـد رستـم دستان هنـــوز است
زنگ سـکوت، جوهر شمـشير ها ببين
شانس عروج نعرهء مردان هنـوز است
خاکسترای جنـــگل نيسان نـگر وا!
نقش مبين هيبت شيــران هنـوز است
از خيـــمهء نميـن تغافل بــرون آ
ترس صدای زوزهء گرگان هنـوز است
خواب و خيـال زدا ز قاموس زنده گی
معنی وهــم واژهء دزدان هنـوز است
عهـــد و وفا آيهء منسـوخ دل گشت
ترديد و شک بر سر پيمان هنـوز است
دل در ســکوت رستهء آهنگران مبند
حال و هوای ساميز و سندان هنوز است
آزاده ايم، گرچه قيود بيــــان نيست
زولانه های منطق زنـدان هنـوز است
"دهزاد " از خطای همه نا امـيد نيست!
چشمی ورای ناوک مژگان هنـوز است
سيد ضيا احمد فريد
بهار ما زگل و سنبل و جوانه تهيست
پرنده ها همه رفتند و آشيانه تهيست
گلوی سبز چمن بغض پاييزی دارد
زچشم نرگس ما شبنم شبانه تهيست
نوای صلصل و قمری به گوش عرش رسيد
چه گوش جغد دريغا از اين ترانه تهيست
به جام سوختگان جز شراب عشق مباد
صبوح مهر ز دو رنگی زمانه تهيست
به برگ برگ کتابم واژهء جنگ است
زشور و مستی اشعار عاشقانه تهيست
نجيب الله دهـزاد
روايت سرخ
پرســــتو غمـزده رفت و کسی بهار نگفت
ســـرود تلـخ سپـــــيدار اين ديـار نگفت
شنيــــــد مــــــردم شهر وفا نـــام تبر
پرنـــده ها بگريست و کسی چنــار نگفت
چقـــــــدر قبر شهيدان اين وطـن بينی
قسم به نام خـــــدا که کسی مزار نگفت
زيادگـــار محبت يکی نشـــــــانه نماند
شبی که زنده سحر شد کسـی نگار نگفت
شکست شيشهء ملک اميـد کودک شـوخ
درون خانه شـــرر شد کسی قرار نگفـت
چه لحظه ها که زمان با هجوم تند و شتاب
به سمت زنده گی آمد کســـی فرار نگفت
درون کــــــاخ، سخن از شراب انگور بود
کســـی روايت ســـــــرخ دل انار نگفت
به هرچه مست و ملنگی که گوش گرديدم
کلام نغز غزل های يک خمـــــــار نگفت
به بام خانهء ما آتشی زبــــــانه کشـــيد
چه جای سوز و تسلی، کســی مهار نگفت
اگر خيال به جانان سپـرد "دهــــزادش"
گهی که شعر اســـارت، دمی شعـارنگفت
احمد ولی آرين
بهـــار ناز
به ديوانی که سطرش از محبت کرده تفسيــری
به انشأيی که مضمونش دهــد ذوق جهانگيـری
جنون عشق تو ای دل چنان تــاراج جانم کـرد
نکردم من بهار ناز را با کلــک تصـــويری
بياد آن پری رويی که يغما کــرد دلهــــارا
نوشتم نامه يی دادم به دست بــاد شبگيـــری
حضور عاجزی ها زادهء خــاک فناگير اسـت
چسان اينگونه عنصرساخت اينجا قصر و تعميری
غبار از دامن پرفيض صاحبدل نمی خيــــزد
نيابد معصيت آنکس که او را نيست تقصيــری
بدشت ظلم صياد است و دامی در رهت آريــن
بچشم خويش ميبينی که گسترده ست زنجيــری
